من به اندازه زیبایی تو غمگینم

نوشته شده توسط امین در 23 دسامبر 2019

در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
می توان
از میان این فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, شعر

تو، من

نوشته شده توسط امین در 18 مارس 2015

دلم می‏ خواهد کسی باشد که آنقدر دوستش بدارم تا…
آنقدر دوستش بدارم تا…
آنقدر دوستش بدارم تا…

هیچ…”تا”یی ندارد…

ادامه مطلب …

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, شعر

Playing by the rules

نوشته شده توسط امین در 6 جولای 2012

I don’t want to talk

About things we’ve gone through

Though it’s hurting me

Now it’s history

I’ve played all my cards

And that’s what you’ve done too

Nothing more to say

No more ace to play

The winner takes it all

The loser standing small

Beside the victory

That’s her destiny

I was in your arms

Thinking I belonged there

I figured it made sense

Building me a fence

Building me a home

Thinking I’d be strong there

But I was a fool

Playing by the rules

  ادامه مطلب …

یک دیدگاه دسته‌بندی : شعر

and a tear caresses my face

نوشته شده توسط امین در 28 مارس 2012

Midnight passed
and a tear caresses my face
A childish melody
Walk in my dark corner
My mind is numbed
in the warm solitude of the doubt
Words designed
to remain silent
Light eyes of sense
looking for answers in the air
An emotion orphan
claim my peace volatile, ephemeral
Silent tears
thousand verses sing without sound
The eternal question
sleep with me again
Gnawing fear
keeps kissing my shadow
Alma embedded
flowers in the cemetery of sad
Midnight passed
and another tear caresses my face

اصل شعر اسپانیایی بوده

تصویر سازی از

Victoria Anghel

۳ دیدگاه دسته‌بندی : شعر, وردپرس

نوشته شده توسط امین در 12 اکتبر 2011

The world seems not the same
Though I know nothing has changed
It’s all my state of mind
I can’t leave it all behind
I have to stand up to be stronger

I have to try
To break free
From the thoughts in my mind
Use the time that I have
I can say goodbye
Have to make it right
Have to fight
‘Cause I know in the end it’s worthwhile
That the pain that I feel slowly fades away
It will be all right

I know
I should realize
Time is precious
It is worthwhile
Despite how I feel inside
Have to trust it’ll be alright
Have to stand up to be stronger

Oh, this night is too long
Have no strength to go on
No more pain I’m floating away

Through the mist I see the face
Of an angel, calls my name
I remember you’re the reason I have to stay

بدون دیدگاه دسته‌بندی : شعر, وردپرس

نوشته شده توسط امین در 14 می 2011
vermilion – by: jesse wright

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود / وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم / چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او / در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین / کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم / وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل / وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من / گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا / طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

۳ دیدگاه دسته‌بندی : شعر, عکس, وردپرس

نوشته شده توسط امین در 4 مارس 2011

رفتیم و عشق را به رقیبان گذاشتیم
رفتیم و داغ بر دل هجران گذاشتیم
در ما نبود طاقت سوز و گداز عشق
این سوز و این گداز به ایشان گذاشتیم

 

عکس: محمد رضا میرزایی
شعر: علی معلم

 

یک دیدگاه دسته‌بندی : شعر, عکس, وردپرس

four forgotten years

نوشته شده توسط امین در 29 دسامبر 2010

We shared the joy

And shared the pain

And as my heart

Recalls the joys

My eyes recall the tears

نوشته شده توسط امین در 22 دسامبر 2010

باشد

تو راست میگویی

من از تبار غم و مقیاس های ساده ام

و تو از حوادث مطلوب و ناگریز خرد

حرف هایت قبول

حالا تو راه خود می روی و من

‏                  راه دیگری

اما یادمان نرود

هرکس زودتر به خورشید رسید

دستانش را تا بی نهایت خدا بگشاید

و برای دیگری دعا کند

شاید دیر فهمیده باشیم

شاید

اما برای خداحافظی

هیچ وقت دیر نبوده، نیست

خداحافظ

به امید دیدار

وعده مان ایستگاه خورشید

آنجا که ساکنان همیشه فریاد

خدا را می خوانند

۷ دیدگاه دسته‌بندی : شعر, وردپرس