Warning: Undefined array key "url" in /home3/tazadir1/public_html/wp-content/plugins/wpforms-lite/src/Forms/IconChoices.php on line 127

Warning: Undefined array key "path" in /home3/tazadir1/public_html/wp-content/plugins/wpforms-lite/src/Forms/IconChoices.php on line 128

Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home3/tazadir1/public_html/wp-content/plugins/wpforms-lite/src/Forms/IconChoices.php:127) in /home3/tazadir1/public_html/wp-includes/feed-rss2-comments.php on line 8
دیدگاه‌ها برای: تولد 1 – 19+3 ‏ https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/ یه زندگی؛ غیر فیزیکی...‏ Fri, 26 Nov 2010 17:00:42 +0000 hourly 1 توسط: قطره باران https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5895 Fri, 26 Nov 2010 20:30:42 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5895 در پاسخ به امین.

میشه این کامنت خصوصی بشه؟!
آخه وقتی خوندمش نتونستم جلوی خودمو بگیرم که چیزی نگیرم
چرا که هر خطش حرف منم هست
تا الان نمیدونستم
ولی حالا که حساب کردم دیدم مال منم 19 سالگیم یه مرزی بوده توی تموم عمرم
همیشه میگفتم سه سال پیش اینطوری بودم ، حالا اینطوری شدم
حالا از این به بعد میگم قبل 19 سالگی اینطوری بودم ، بعدش اینطوری شدم ;)
آااااااااه

]]>
توسط: امین https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5894 Fri, 19 Nov 2010 23:32:14 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5894 در پاسخ به پرند.

به بچه ها جواب دادم
معلمه خندید
دوستم داشت
همه ی معلمام تا قبل از دانشگاه! دوستم داشتن
یه جورایی براشون متفاوت بودم
و بزرگ

]]>
توسط: امین https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5893 Fri, 19 Nov 2010 23:30:30 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5893 در پاسخ به مریم.

19 تاریخ جدا شدنه
تاریخ دانشگاه رفتن
تاریخ رفتن به 360
تاریخ دوست شدن با آدمای جدید
تاریخ حرف زدن با یه دختر
تاریخ…
شایدم شروع مرگه

]]>
توسط: امین https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5892 Fri, 19 Nov 2010 23:28:35 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5892 در پاسخ به Asiyeh.

: )

]]>
توسط: امین https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5891 Fri, 19 Nov 2010 23:28:16 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5891 در پاسخ به قطره باران.

:)

]]>
توسط: امین https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5890 Fri, 19 Nov 2010 23:27:53 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5890 در پاسخ به یک‌بارگی.

انتهاش تنهاییه
و درد

]]>
توسط: امین https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5889 Fri, 19 Nov 2010 23:27:21 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5889 در پاسخ به حیاط خلوت.

آخ
3 از…

]]>
توسط: پرند https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5888 Wed, 03 Nov 2010 20:47:44 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5888 بعنوان یک پسربچه‌‌ی دبیرستانی جواب دندان‌شکنی بود
دلم میخواست بدونم پاسخ معلم چی بوده
اصلاً چیزی بوده…

]]>
توسط: مریم https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5887 Tue, 02 Nov 2010 17:50:16 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5887 عه دیدی! انقد فک زدم یادم رفت بگم تولدت مبارک!:))
ببین من چه آدم کلیشه‌ای‌ای نیستم! ببین!:دی

]]>
توسط: مریم https://www.tazad.ir/1389/08/06/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-1-193-%e2%80%8f/#comment-5886 Tue, 02 Nov 2010 17:46:37 +0000 http://amiiin.wordpress.com/?p=2734#comment-5886 ۷-۸ سالم که بود٬ یه روز مث همیشه مامان اومد دنبال من و بهار آوردمون خونه.طبق معمول رفتیم تو اتاقمون به لباس عوض کردن و مشق نوشتن و اینا.مشق‌هام که تموم شد مامان صدام کرد که بدوین دو تایی‌تون بیاین! مریم چشاتو ببند! ببند دیگه! بعد دستمو گرفت بردم تو پذیرایی و .. “تولدت مبارک!” کل پذیرایی‌مونو که زیادم بزرگ نبود بادکنک و از این کاغذ رنگی فرفریا و پیچ‌پیچیا که من می‌مردم براشون زده‌بود! بعدم زنگ زد یکی از دوستاش که تنها آشناهای ما تو تهران بودن اومدن با هم تولد گرفتیم! تولد جمع و جوری بود٬ خیلی ساده٬ خیلی کوچولو٬ خیلی کم.. ولی هنوز که هنوزه تقریبا هر سال یادش می‌افتم.یادش می‌افتم و غصه می‌خورم که چرا همش منتظر چنین روزی‌ام.روز تولد آدما خیلی برام مهمه٬ اما دیگه هیچ‌وقت لذتی که اون روز بردم٬ ذوقی که کردم٬ اون چیزی که ته دلم لرزید٬ اون همه که خوشحال شدم.. دیگه هیچ‌وقت نخواهم داشتش.
این بود خاطره‌ای از من :) تو که اینا رو گفتی٬ یادش افتادم.هعی..

آقا من نمی‌دونستم تولدته وگرنه زودتر می‌رسوندم خودمو! تف!:ا
امین حالا چرا ۱۹ به اضافه‌ی فلان؟؟!:)) ۲۲ که زیاد نیس پسرم! بعد چرا ۱۹؟ آخه بقیه معمولا از ۱۸ میگن!

و دیگه این که به قول یکی از دوستای خودت ایشاا.. تا هروقت که به درد خودت می‌خوری عمر کنی.جواب سوالاتو بگیری.اعتیادت به نت بیافته.زندگیت پر از هیجان بشه.روزمرگیت کم شه.”آدم”های دور و برت زیاد بشن.یه جورایی یه طوری شه که به دنیای مجازی احتیاج نداشته‌باشی..
نمی‌دونم٬ به هر چی که برای ادامه دادن می‌خوای و نداری برسی٬ اون طوری که باید.

:)

]]>

Fatal error: Uncaught wfWAFStorageFileException: Unable to verify temporary file contents for atomic writing. in /home3/tazadir1/public_html/wp-content/plugins/wordfence/vendor/wordfence/wf-waf/src/lib/storage/file.php:51 Stack trace: #0 /home3/tazadir1/public_html/wp-content/plugins/wordfence/vendor/wordfence/wf-waf/src/lib/storage/file.php(658): wfWAFStorageFile::atomicFilePutContents('/home3/tazadir1...', '<?php exit('Acc...') #1 [internal function]: wfWAFStorageFile->saveConfig('livewaf') #2 {main} thrown in /home3/tazadir1/public_html/wp-content/plugins/wordfence/vendor/wordfence/wf-waf/src/lib/storage/file.php on line 51