آره! آرمیک هم خوبه
اما هیشکی ونجلیس و یانی نمیشه
نه دوبس دوبسش رو نمیخوام! یعنی خوبه ها
اما برای همون نارگیل انداختن
;)
***************************************************************************
واسه ی بلاگت هم، راستشو بخوای خیلی وقته این موضوع ذهنمو مشغول کرده… و فقط به یه نتیحه رسیدم… {حداقل در مورد خودم} “فقط” میشه “دوست” داشت… عاشقی برام یه پدیده ی عجیبه… احساس می کنم می تونم همه رو فقط “دوست” داشته باشم… از مادرم گرفته، تا دوستام، تا پسر و دختر همسایه {:دی}، تا سوپور و قصاب ِ محل! احساس می کنم همشونو یه اندازه دوس دارم! { نگو دارم دیوانه میشم، لطفا!! خیلی وخته دارم رو این موضوع فک می کنم!! } احساس می کنم بین دوستام، هیشکش فرد خاصی نیست… همونقد که {روم به دیوار، وم به دیوار} می تونم دوس دخترمو دوست داشته باشم، همونقدر هم دوست ِ پسرِ دوران دبیرستانمو دوس دارم… {از هر گونه افکارِ مربوط به هم جنس بازی خودداری کنید لطفا :دی } امین عاشقی بی مفهومه…. اونی رو عاشقشی، اونی رو که واسش جون میدی، ونی رو که در فراقش خودتو می بندی به تخت که ترکش کنی (!) ، فقط “دوستش” داری… شاید یه خورده بیشتر از بقیه دوستش داری… اما عاشقی؟! آههه! گیج کنندس
]]>***************************************************************************
واسه ی بلاگت هم، راستشو بخوای خیلی وقته این موضوع ذهنمو مشغول کرده… و فقط به یه نتیحه رسیدم… {حداقل در مورد خودم} “فقط” میشه “دوست” داشت… عاشقی برام یه پدیده ی عجیبه… احساس می کنم می تونم همه رو فقط “دوست” داشته باشم… از مادرم گرفته، تا دوستام، تا پسر و دختر همسایه {:دی}، تا سوپور و قصاب ِ محل! احساس می کنم همشونو یه اندازه دوس دارم! { نگو دارم دیوانه میشم، لطفا!! خیلی وخته دارم رو این موضوع فک می کنم!! } احساس می کنم بین دوستام، هیشکش فرد خاصی نیست… همونقد که {روم به دیوار، وم به دیوار} می تونم دوس دخترمو دوست داشته باشم، همونقدر هم دوست ِ پسرِ دوران دبیرستانمو دوس دارم… {از هر گونه افکارِ مربوط به هم جنس بازی خودداری کنید لطفا :دی } امین عاشقی بی مفهومه…. اونی رو عاشقشی، اونی رو که واسش جون میدی، ونی رو که در فراقش خودتو می بندی به تخت که ترکش کنی (!) ، فقط “دوستش” داری… شاید یه خورده بیشتر از بقیه دوستش داری… اما عاشقی؟! آههه! گیج کنندس
]]>***************************************************************************
واسه ی بلاگت هم، راستشو بخوای خیلی وقته این موضوع ذهنمو مشغول کرده… و فقط به یه نتیحه رسیدم… {حداقل در مورد خودم} “فقط” میشه “دوست” داشت… عاشقی برام یه پدیده ی عجیبه… احساس می کنم می تونم همه رو فقط “دوست” داشته باشم… از مادرم گرفته، تا دوستام، تا پسر و دختر همسایه {:دی}، تا سوپور و قصاب ِ محل! احساس می کنم همشونو یه اندازه دوس دارم! { نگو دارم دیوانه میشم، لطفا!! خیلی وخته دارم رو این موضوع فک می کنم!! } احساس می کنم بین دوستام، هیشکش فرد خاصی نیست… همونقد که {روم به دیوار، وم به دیوار} می تونم دوس دخترمو دوست داشته باشم، همونقدر هم دوست ِ پسرِ دوران دبیرستانمو دوس دارم… {از هر گونه افکارِ مربوط به هم جنس بازی خودداری کنید لطفا :دی } امین عاشقی بی مفهومه…. اونی رو عاشقشی، اونی رو که واسش جون میدی، ونی رو که در فراقش خودتو می بندی به تخت که ترکش کنی (!) ، فقط “دوستش” داری… شاید یه خورده بیشتر از بقیه دوستش داری… اما عاشقی؟! آههه! گیج کنندس
]]>