احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( – آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
یگانه
:)
آرزو
شاید
گلرخ
ینی به اندازه ی اون نقاشیه قشنگه؟ ممنونم
سرور
این آسمون همون آسمون مریض احوال شهره … تهران
لینک رو چک کردم
سعید
شاید آره
شاید نه
سمیرا
این آسمون همون آسمون مریض احوال شهره … تهران
مگه اینجا چشه؟ البته تو پرشین بلاگ و چند جای دیگه هم بلاگ دارم! اما خالی هستن!! :دی
حسن
موافقم!! اصولن با تو فقط میشه موافق بود
با حست
حال کن
چون همه چیز یه جور دیگه است
]]>سیر نمی شم
بیشتر از عکس
که حرف نداره
تصور اینکه اونجا زیر این آسمون ایستادی
واااای
.
.
.
لینک آهنگ مشکل داره