یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

راه

آبان ۲۷ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

کاش میشد تمام نشد و رسید

تو، من

اسفند ۲۷ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | شعر - (بدون دیدگاه)

دلم می‏ خواهد کسی باشد که آنقدر دوستش بدارم تا…
آنقدر دوستش بدارم تا…
آنقدر دوستش بدارم تا…

هیچ…”تا”یی ندارد…

(بیشتر…)

Hey U

آبان ۷ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در آهنگ | تضاد | دانلود - (بدون دیدگاه)

Do you want to know me? Listen to these

تو

شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

دگران روند و آیند

تو چرا؟

آدم ها

شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

از این آدم ها و روابط بین شون قدر گاو سر در نمیارم…

خوشحالم :]

هرچند خیلی به سودم نباشه

۷۱۳

شهریور ۸ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

کاش زندگی هامون دست خودمون بود…

من و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در روزنگار | وردپرس - (۵ دیدگاه)

دختر یکی از همسایه ها مرده. هم سن من بود

به مامان میگم. حالش دگرگون میشه، چهره ش قرمز میشه، صداش در نمیاد… بعد از مدتی هم پا میشه و میره خونه ی همسایه مون

من اما

نسبت به مرگ آدما، احساسات آنچنانی و انفجاری و خاصی ندارم. از بچگی همینطور بودم. مرگ آدما بیشتر منو به فکر فرو میبره؛ بیشتر فکرم رو درگیر میکنه تا احساساتم رو

یادمه دوم دبستان که بودم، یکی از پدربزرگ هام فوت کرد… نشسته بودم در ِ مغازه ش… خیره شده بودم به زمین… عموم اومد و پیدام کرد. آروم نشست پیشم. شروع کرد به حرف زدن و اشک ریختن… انقدر گریه کرد تا بالاخره اشکم رو در آورد!

به نظر من اما

چیزای زیادی بدتر از مرگ هست…

مرگ، گاهی حتا باعث میشه آدما محترم باقی بمونن… یاد و خاطره شون خوب و شیرین باقی بمونه. باعث میشه تبدیل بشن به حس فقدان، نه زخم…

۶۱۰

تیر ۷ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در روزنگار | مینیمال | وردپرس - (یک دیدگاه)

Looking for hope somehow somewhere
And no one cares

یه روزی

یه جایی

یه کسی

اینجوری دوستاشو بیخیال شد…‏

سرآشپز

فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در روزنگار | وردپرس - (یک دیدگاه)

مامان: چرا این برنج ِ رو سوزوندی؟ همش شده ته دیگ!

من: گذاشتم خوب جا بیفته

مامان: جا بیفته؟ مگه خورشته که جا بیفته؟!

من: تو عقلت نمیرسه D: ‏

۹۰

فروردین ۱ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (یک دیدگاه)

و ۱۳۸۹ چقدر معنی داشت

چقدر معنی خواهد داشت

که باید تا آخر عمر با خودم حملشون کنم…

و فقط خودم میدونم که بر من چه گذشت

 

پ ن: راستی من تبریکم رو اینجا گفتم

we’re just a moment in time

اسفند ۲۶ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۷ دیدگاه)

طی یه بحثی با یکی از دوستان، اس ام اس زد که: خودم نبودم [ که فلان کار رو کردم ] . خودم نبودم و حالا برگشتم به خودم

اما، واقعن ” خودم ” معنی داره؟ وجود داره؟

یه زمانی منم گاهی میگفتم که تغییر کردم، که خودم نیستم، که اگه خودم بودم فلان جا فلان کار رو میکردم / فلان کار رو نمیکردم. یا حتا همین چند ماه پیش؛ میگفتم که خودش نبود که این کار رو با من کرد، خودش اینجوری نبود، این خودش نبود

اما؛

به این نتیجه رسیدم که ” خود ” ای وجود نداره.  چیز ِ مجزا با ماهیت ثابتی وجود نداره. ما آدما یه ماهیت سیال در زمان و مکان هستیم. خودم یا خودش رو میسازیم تا ماهیت فعلیمون ، موجودی که در زمان حال وجود داره رو تبرئه کنیم. یه اسکلت ثابت، پاک و سالم و خوب از خودمون میسازیم، میذاریمش یه گوشه، توی ویترین نگهش میداریم؛ و اون میشه ” خودم ” . باقی اعمال و رفتارمون ( بعلاوه ی اشتباهاتمون و غیره ) میشه یه چیزی بجز خودمون…

به این نتیجه رسیدم که خودم و خودش ای وجود نداره. ما یه ماهیت سیال و متغیریم. چیزی که هر روزش، هر لحظه ش ممکنه جدید باشه

هر کاری کردم ” من ” کردم، هر کاری کرد ” اون ” کرد

شما فکر میکنین واقعن ” خود ” ای وجود داره؟