۷۴۷ – دیالوگ

نوشته شده توسط امین در 24 ژوئن 2013

+ هر دوی اونا مجرمن، به خصوص داربی. تو که خودت می دونی…

– این مهم نیست که تو چی می دونی، کلاید. این مهمه که بتونی در دادگاه اثبات کنی

——-

+ من تجربه کردم، نیک… درسهایی که با خون یاد داده نمیشن؛ به زودی فراموش میشن

——-

– چرا ما کار درست رو الآن انجام ندیم؟

+ من دارم کار درست رو انجام میدم نیک
فقط باید از نگاه من ببینی

۷۴۶

نوشته شده توسط امین در 6 ژوئن 2013

مهم نیست چه اتفاقی افتاده، یا اصلن چرا افتاده

مهم اینه که ما اینجاییم

تنها سوال اینه؛ چطور خارج بشیم؟

 

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

تاریخ

نوشته شده توسط امین در 1 آوریل 2013

پنج سال ازت بزرگتر باشه. دختری که یه شب ساعت ۱:۳۰ بهت زنگ میزنه و همون نصفه شبی چهل دقیقه با اشک و گریه باهات حرف میزنه…

پسری که ۶-۷ سال باهم بودن رهاش کرده باشه… و به تو زنگ بزنه…

حالا، دو سال بعد، بدون اینکه هیچ خبری بده عقد کرده باشه

یه دختر دیگه هم – دوست یکی از بچه ها – چند بار وقتی کمک لازم داشت، اومد سراغم. دوست پسر نامردش اذیتش میکرد

حتا اونوقتی که میخواست خود کشی کنه، زنگ زد بهم و با گریه حرف میزد

و وقتی که اوضاعش بهتر شد…

دو سالی میشه که هیچ خبری نداده. حتا یه تشکر کوچیک هم…

۶ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار

یه طرفه

نوشته شده توسط امین در 23 دسامبر 2012

حاجی زندگی دور برگردون نداره…

سوراخ

نوشته شده توسط امین در 10 دسامبر 2012

آدما نصف عمرشون رو زور میزنن که بتونن تنها باشن

تنها که شدن،

نصفه ی دیگه ی عمرشون رو زور میزنن که یکی رو پیدا کنن تا بتونن تنهاییشون رو با اون پر کنن

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

۷۳۱

نوشته شده توسط امین در 8 اکتبر 2012

چیزایی که نه شروعش دست خودته نه تموم شدنش، غمگینن

مثه زندگی، مثه دوس داشتن، مثه دوس داشته شدن، مثه به گـا رفتن، مثه پریود شدن…

۸ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, مینیمال

۷۲۹

نوشته شده توسط امین در 25 سپتامبر 2012

سؤال هایی که برای نپرسیدنن

حرف هایی که برای نزدنن

زندگیه؟

نوشته شده توسط امین در 14 سپتامبر 2012

چرا همه ی چیزای خوب جاشون درد میگیره؟

کمدی – درام

نوشته شده توسط امین در 3 سپتامبر 2012

ژانر زندگی هامون…

گذشته ها نگذشته

نوشته شده توسط امین در 29 آگوست 2012

آدما ماجرا ها رو پشت سر میذارن

اما آدم ِ بعد از اونها همون آدم ِ قبل نیست…

۷۱۳

نوشته شده توسط امین در 29 آگوست 2012

کاش زندگی هامون دست خودمون بود…

۷۰۹

نوشته شده توسط امین در 17 آگوست 2012

آدما هرچی بزرگتر میشن خوشی هاشون کوچیکتر میشه

یه جای کار این دنیایی که برای خودمون ساختیم میلنگه…

دیالوگ – زندگی

نوشته شده توسط امین در 6 آگوست 2012

یه مبارزه تا جایی ادامه پیدا میکنه که ادامه پیدا میکنه

روزگار

نوشته شده توسط امین در 25 جولای 2012

مملکتی که در تولید اخبار ِ خود کفا شدن در تولید، خود کفا شده

یه بارم رمضون :)‏

نوشته شده توسط امین در 24 ژوئن 2012

دیگر نمی‌خواهم به زندگی واکنش دهم. می‌خواهم با کمک دنیا زندگی ای را برای خودم بسازم که دوست دارم و لایق آن هستم

  ‏ ‏

اینجا +

دیالوگ – بهانه های زندگی

نوشته شده توسط امین در 15 ژوئن 2012

(گروهبان بعد از برگشتن از جنگ، به پسر چند ماهه ش): دوست داری با اون بازی کنی نه؟

دوست داری با همه ی این عروسک ها بازی کنی نه؟

تو بابا و مامانت رو دوست داری، شلوار گل گلیت رو

تو همه چیز رو دوست داری. مگه نه؟ آره

میدونی چیه پسر؟

وقتی بزرگتر شدی،

خیلی از چیز هایی که دوست داشتی، اونجور که بودن به نظر نمیرسن

مثل این جعبه اسباب بازی؛‏

شاید به این نتیجه برسی که این فقط یه جعبه است که توش یه عروسکه

و بعد اون معدود چیزهایی که دوست داشتی رو هم فراموش میکنی

و وقتی به سن من برسی، چند تا چیز بیشتر برات باقی نمی مونه

برای من، یکی بیشتر باقی نمونده…‏

IE

نوشته شده توسط امین در 14 ژوئن 2012

اولین بار شاید سال اول یا دوم دبستان بود که بهم گفتن زبان سرخ سر سبز میدهد برباد

و شاید امروز مهمترین یا اولین باری بود که ضربه ش رو خوردم

سخته. سخته که از بین دو هزار نفر تو از بین بقیه جدا بشی به خاطر اینکه وایسادی و چیزی رو خواستی

به خاطر اینکه جلوی چیزی وایسادی که به نظرت و به نظر خیلی های دیگه غلط بود. اما همه ی اون خیلی های دیگه ساکت موندن و چیزی نگفتن

سخته یه نفری هزینه ی چیزی رو بدی که صدها نفر دیگه هم میخوانش و سودش رو میبرن، اما…

اما خوشحالم

خوشحالم که خودم بودم. که وایسادم، که جنگیدم، که مثل اون خیلی های دیگه سکوت نکردم، نترسیدم، مصلحت شخصی و کوتاه مدت خودم رو نخواستم

سخته که سختی بکشی و از سختیش خوشحال باشی، که مثل بقیه نباشی

ولی خوشحالم…

هرچند سخته!

قدم زدم

تنهایی

رفتم یه رستورانی که یه خاطره ی تلخ خوب، با یه دوست، یا یه دوستی که دوستیمون فراموش شده، نه! یه رستورانی که با یه دوست یه خاطره ی تلخ خوب توش داشتم

غذا خوردم – نمیدونم، شاید پس غذا!ی یه بغض فرو خورده بود :دی شایدم شام –

تنهایی

پایین فیش غذاش نوشته بود

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد | من و ساقی به هم سازیم و بنیانش براندازیم

‏۶۹۳ – دیالوگ

نوشته شده توسط امین در 17 می 2012

هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی‏،‏

آدم ضعیف تری می شی

براشون کارهایی رو می کنی که نباید بکنی

کارهای احمقانه می کنی تا خوشحالشون کنی

تا امنیتشون رو حفظ کنی…‏

—–

سخته وقتی رو سر یه سگ تاج میذاری

بعدش بهش افسار بزنی

۶۸۷

نوشته شده توسط امین در 11 آوریل 2012

یکی که همه حرف هاش رو بپذیری

بی سؤال، بی اما و اگر، بی شک

۶۶۹

نوشته شده توسط امین در 7 فوریه 2012

دیروز هام درد میکنن…‏