یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

۸۰۵

آبان ۱۹ام, ۱۳۹۶ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

امشب یه اتفاقی افتاد

به اینجا هم سر زدم، حدود ۵ ماهه هیچی ننوشتم…

و جالب بود که آخرین پستم این بود:

هرکس که میاد تو زندگی ت، یه تیکه از زندگی ت رو میسازه
و وقتی میره یه تیکه از زندگی ت رو با خودش میبره…
یه تیکه خالی میشه که هیچ کس و چیزی پر ش نمیکنه
فردا دوباره باید برم پادگان…

۸۰۲: انتخاب

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۵ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار | مینیمال - (بدون دیدگاه)

تو زندگی یه وقت هایی هست که آدم باید انتخاب کنه

بین چیزهایی که میخواد

و چیزهایی که احتیاج داره

دیالوگ بی اعصاب

فروردین ۱۲ام, ۱۳۹۵ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)
فیلم ددپول

زندگی مثل مجموعه‌ای بی‌پایان از بدبختی‌هاست
که تنها
پیام‌های بازرگانی مختصری از خوشبتی داره
—————–
وقتی آخرش زندگی به طرز هیجان انگیزی به‏هم می‌ریزه
یه لحظه می‌بینید تصمیم بد و بزرگی گرفتین
تصمیمی که شما رو به گُه‌خونه می‌رسونه
—————–
می‌بینید؟
لازم نیست حتما یه ابرقهرمان باشید تا به دختره برسین
نیمه‌ی گمشده‌تون از شما یه قهرمان می‌سازه

بهتر ِ من رو دوست داشته باشی

اسفند ۴ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

آدمی همیشه کسی را که دوست می دارد می آزارد
کافی ست کمی عشق به آن اضافه کنید،
بعد همه چیز رو به راه می شود

عاشقانه-ها---شل-سیلوراستاین---دوست-داشتن

کتاب عاشقانه ها، گزیده ای از شعر های شل سیلوراستاین (عمو شلبی)

زندگی

بهمن ۲۴ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

شانس آدم ها برای پیدا کردن آدم مناسب شون چقدره؟
۱ به ۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰ (هفت میلیارد)؟

۰٫۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱۴ = ۱/۷,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰

:) خدا ما که سر از کار ت در نیاوردیم

To be or not to be

مرداد ۵ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

یه معلم شیمی داشتیم، آقای طهرانی. مرد بزرگی بود… توی مباحث واکنش های شیمیایی میگفت: موادی که بهتر واکنش نشون میدن، زودتر از بین میرن
توی زندگی هم همینه، آدم هایی که نقش شون رو بهتر انجام میدن، توی واکنش های زندگی آدم ترن، زودتر از بین میرن
اینه که باید انتخاب کرد…
نقش بهتری رو ایفا کردن و زودتر از بین رفتن؟ یا طولانی تر باقی موندن؟

Red pill or blue pill

red pill or blue pill

“You take the blue pill, the story ends. You wake up in your bed and believe whatever you want to believe. You take the red pill, you stay in wonderland, and I show you how deep the rabbit hole goes.” The term red pill refers to a human that is aware of the true nature of the Matrix

فیلم ماتریکس رو ببینین…
هرچند تا چندتا مقاله در موردش نخونین و چند بار نبینین ش و چندتا کتاب و نقد رو در موردش ورق نزنین، عمق ش رو متوجه نمیشین
اما ماتریکس رو ببینین

دل

خرداد ۳۱ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

دیروز داشتم به یکی میگفتم

دندونی که درد میکنه رو میکَنن، میدازن دور…

اما سری که درد میکنه، راهش قطع کردن گردنش نیست…

 

ساده س…؟ اما توی خیلی از موقعیت های مشابه همین کار رو میکنیم…

یا کسایی که میخوان بهمون کمک کنن این رو پیشنهاد میدن

Lotus

خرداد ۱۵ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

میخواست تو اوج خداحافظی کنه
اما نمیدونست که تو اوج نمیشه خداحافظی کرد
تو اوج فقط میشه وابسته شد…

خلأ

اسفند ۲۷ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (یک دیدگاه)

همیشه دنبال تموم کردن هستیم
و وقتی تموم میشه تازه شروع میکنیم به فکر کردن… خالی میشیم، نگران میشیم، غصه مون میگیره
خب که چی؟ چرا میخواستم تموم بشه؟ به کجا رسیدم؟ بعدش چی؟
و دنبال یه چیز جدید میگردیم
یه چیز جدید پیدا میکنیم و شروع میکنیم به حرص خوردن
چرا تموم نمیشه؟

پوست کلفت…

اسفند ۸ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

زمان و تجربه و زندگی
از ما موجودات عجیبی میسازه…

بارها شده بود که کابوس رفتن ش رو میدیدم
حتا با فکر کردن بهش گریه م گرفته بود
حالا یک سال ِ که رفته و… حتا یه خداحافظی درست و حسابی هم نکردیم

:) …‏

You’re the reason I can control myself

دی ۸ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

زن باهاس بشینه تو بغل شوهرش باهاش راک + + گوش بده

خوب/بد

آذر ۱۴ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

یه وقتایی هم واقعن دلم برای خودم تنگ میشد

اما خیلی وقته اونقدری از خودم یادم نمیاد که دلم بخواد براش تنگ بشه

The Lost Thing

آذر ۱۴ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

چه دلگیر است این نبرد

۷۷۱

آذر ۱۳ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

سرگذشت آدم ها عجیبه…

 

پ ن: چندتا پست از پیش نویس ها رو پابلیش کنم احتمالن

دیالوگ: تلاش

مهر ۲۱ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

چیزی که زندگی رو ارزشمند میکنه اینه که هیچی ابدی نیست
و چیزی که اون رو گرانبها میکنه اینه که تمام شدنیه
حالا بیشتر از همیشه این رو میدونم
و این رو میگم
که زمان، یه فرصته
پس اون رو با زندگی ای شبیه به زندگی دیگران هدر ندین
بذار زندگیت ارزشی داشته باشه
برای چیزی که براتون مهمه، مبارزه کنین. مهم نیست اون چی باشه
چون اگه حتی به اون نرسین
چه راهی بهتر از این برای زندگی هست؟

زندگی

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (یک دیدگاه)

چرا آدما انقد دیر ارضا میشن؟

نوشته ی ۷۵۸ ام

اسفند ۲۳ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ | روزنگار - (۲ دیدگاه)

وقتی توی خونه تکونی، لای کتاب ها، توی جعبه ها و کیسه ها، ته ِ کشوها… تیکه های نوشته ها و خاطره ها رو پیدا میکنی… خشک میشی… میشینی و نگاه شون میکنی، خوشحال میشی، غمگین میشی، میخوای اجازه بدی که بگذرن و رد بشن…

اما در نهایت میرن یه جای دیگه… تا یه خونه تکونی دیگه…

 

پُر شدم

میخوام خالی بشم…

اما… نمیشه…

 

 

نزدیک آخرای هر ماجرا، حس سنگین و غمگینی داره

حتا پایان یه سریال. امشب داشت میگفت:

– … این رو قبلن گفته بودم! چند بار هم!

من فقط…

یه آدم پیر کسل کننده ام که داستان‌هاش تمومی نداره

+ من داستان‌های تکراریت رو دوست دارم

امیدوارم که هیچ وقت تموم نشن

تو عشق زندگیه منی

ولی…

من فقط واسَت نگرانم

من نمیخوام که تو کسی باشی که توی داستان‌هاش زندگی میکنه…

زندگی همیشه میره جلو…

گذشت آن زمان که آسان گذشت

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (۵ دیدگاه)

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات

پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها… چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن…

تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم…

 

دارم زندگیم رو خلوت میکنم

سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه…

دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور

یه فضای خالی میخوام… خالی تر از قبل…

خلاصه ش

مرداد ۸ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

زندگی باهاس کوتاه باشه، اما زندگی باشه…

۷۴۷ – دیالوگ

تیر ۳ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

+ هر دوی اونا مجرمن، به خصوص داربی. تو که خودت می دونی…

– این مهم نیست که تو چی می دونی، کلاید. این مهمه که بتونی در دادگاه اثبات کنی

——-

+ من تجربه کردم، نیک… درسهایی که با خون یاد داده نمیشن؛ به زودی فراموش میشن

——-

– چرا ما کار درست رو الآن انجام ندیم؟

+ من دارم کار درست رو انجام میدم نیک
فقط باید از نگاه من ببینی