پوست کلفت…

نوشته شده توسط امین در ۸ اسفند ۱۳۹۳

زمان و تجربه و زندگی
از ما موجودات عجیبی میسازه…

بارها شده بود که کابوس رفتن ش رو میدیدم
حتا با فکر کردن بهش گریه م گرفته بود
حالا یک سال ِ که رفته و… حتا یه خداحافظی درست و حسابی هم نکردیم

:) …‏

And my feelings will always shine…

نوشته شده توسط امین در ۲ فروردین ۱۳۹۱

دلم تنگ شده

ولی به تخمم

The Day Will Come

نوشته شده توسط امین در ۱۷ آبان ۱۳۹۰

بعضی چیزا

دل آدم رو میشکنه

حتا اگه اون آدم خیلی آدم نباشه

اگه اون دل دل نباشه

اگه اون قضیه مهم نباشه

حقیقت تلخ

نوشته شده توسط امین در ۳ مرداد ۱۳۹۰

هیچ دوستی قدر پروپرانول مفید نیست

۶۰۶

نوشته شده توسط امین در ۸ خرداد ۱۳۹۰

آدما ارزش ارزشمند بودن رو نمی فهمن

نوشته شده توسط امین در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
vermilion – by: jesse wright

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود / وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم / چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او / در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین / کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم / وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل / وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من / گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا / طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

۳ دیدگاه دسته‌بندی : شعر, عکس, وردپرس

together we stand, divided We Fall

نوشته شده توسط امین در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

واقعیت اینه که همونقدری که دوست نداریم لحظه های خوش زندگیمون رو فراموش کنیم، دوست نداریم لحظه های تلخش هم فراموش بشن

برای همینه که مینویسیمشون، میکشیمشون، ازشون عکس میگیریم… سعی میکنیم که حفظشون کنیم. مثل یه گنج شخصی، مثل یه جای زخم کهنه همراه با کلی داستان و خیال و راز

و کیه که لذت ور رفتن و کندن یه زخم کهنه رو تجربه نکرده باشه

البته همیشه عده ای هستن که فرار میکنن، عده ای که…

بیخیال… هر زخمی داستانی داره و هر داستانی بازیگرهایی

شوخی…‏

نوشته شده توسط امین در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

آدما نسبت به هم مسئولن …

( صدای خنده ی حضار )

۵۷۳

نوشته شده توسط امین در ۲۶ فروردین ۱۳۹۰

 

پاش وایسا

 

۵۶۰

نوشته شده توسط امین در ۱۵ فروردین ۱۳۹۰

اصلن مهم نیست که چقدر بهتر و چقدر بدتر از اون برای تو وجود دارن

مهم اینه که تو اون شخص رو انتخاب کردی…‏

 

البته این بعد از مدت و مراحلیه و نه همون اول قضیه

۹۰

نوشته شده توسط امین در ۱ فروردین ۱۳۹۰

و ۱۳۸۹ چقدر معنی داشت

چقدر معنی خواهد داشت

که باید تا آخر عمر با خودم حملشون کنم…

و فقط خودم میدونم که بر من چه گذشت

 

پ ن: راستی من تبریکم رو اینجا گفتم

یک دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

این شب ها

نوشته شده توسط امین در ۱۶ اسفند ۱۳۸۹

این روزا آدما قیمت هر چیزی رو می دونن،

ولی ارزش هیچ چیز رو نمی دونن…‏

 

از simple.blogsky.com با تغییر

نوشته شده توسط امین در ۱۳ اسفند ۱۳۸۹

رفتیم و عشق را به رقیبان گذاشتیم
رفتیم و داغ بر دل هجران گذاشتیم
در ما نبود طاقت سوز و گداز عشق
این سوز و این گداز به ایشان گذاشتیم

 

عکس: محمد رضا میرزایی
شعر: علی معلم

 

یک دیدگاه دسته‌بندی : شعر, عکس, وردپرس

جمع بندی

نوشته شده توسط امین در ۱۴ بهمن ۱۳۸۹

به آدما برینید

قبل از اینکه بهتون برینن

یارانه

نوشته شده توسط امین در ۱۹ دی ۱۳۸۹

در مصرف آدم ها صرفه جویی کنین

آدم ها میسوزن

آدم ها تموم میشن

آدم ها جزو سوخت های تجدید ناپذیرن

آدم ها طول میکشه تا دوباره شکل بگیرن

آیا میدانید؟!‏

نوشته شده توسط امین در ۱۴ دی ۱۳۸۹

لزومی نداره همه ی آخرین ها رو خراب کنید

میتونید اونها رو سالم بذارید،

یا توضیح بدید و یا بی توضیح برید

اما

وقتی نمیخواید توضیح بدید ادای کسی که میخواد رو در نیارید

و وقتی میخواید برید، همه چیز رو خراب نکنید

کسی وظیفه ی ریدن به زندگی طرف مقابل رو به شما محول نکرده

 

۵ دیدگاه دسته‌بندی : علی الحساب

four forgotten years

نوشته شده توسط امین در ۸ دی ۱۳۸۹

We shared the joy

And shared the pain

And as my heart

Recalls the joys

My eyes recall the tears

نوشته شده توسط امین در ۱ دی ۱۳۸۹

باشد

تو راست میگویی

من از تبار غم و مقیاس های ساده ام

و تو از حوادث مطلوب و ناگریز خرد

حرف هایت قبول

حالا تو راه خود می روی و من

‏                  راه دیگری

اما یادمان نرود

هرکس زودتر به خورشید رسید

دستانش را تا بی نهایت خدا بگشاید

و برای دیگری دعا کند

شاید دیر فهمیده باشیم

شاید

اما برای خداحافظی

هیچ وقت دیر نبوده، نیست

خداحافظ

به امید دیدار

وعده مان ایستگاه خورشید

آنجا که ساکنان همیشه فریاد

خدا را می خوانند

۷ دیدگاه دسته‌بندی : شعر, وردپرس

۳صبح+چت+حرف

نوشته شده توسط امین در ۴ فروردین ۱۳۸۹

درسته که جمله ی رفیقمون هست

و بعضی حرفا سر به ابتذال گفتن فرود نمیارن و اینا ؛

اما بعضی حرفا رو نباید زد

و بعضی حرفا رو هم حالش نیست که زد

و بعضی حرفا رو هم نمیشه زد

و بعضی ها هم موقعیتشون پیش نمیاد

و بعضی ها رو هم کسی نمیفهمه پس که چی؟

و بعضی ها رو هم که کسی هم که بفهمه، اشتباه میفهمه و دیگه بدتر

و بعضی ها هم که دردسر میشن

و بعضی ها هم که دیگران رو آزار میدن

و بعضی ها هم که نمیگنجن کلن

و بعضی حرفا رو هم که نمیخوای بزنی

و بعضی حرفات رو هم که خودتم نمیفهمی از کجا میاری

و بعضی ها هم که با گفتن منتقل نمیشن

و بعضی هاشون رو هم که اگه بگی به یغما میری

و بعضی هاشون هم که خصوصی و برای یه نفر یا نفرای خاصه

و خیلی چیزا کلن

و  :|

بهار

۱۱ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس