مرض

نوشته شده توسط امین در ۲۳ فروردین ۱۳۹۰

 

خاطراتم درد میکنه

 

:)

نوشته شده توسط امین در ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

دوس ندارم وقتی مردم، جنازم خوراک کرم ها و هزارپاها و لارو مگس ها و پشه ها بشه

دوست دارم کود بشم

برای درخت انگور

این انگور بی دونه سبزا

یا درخت سیب

این سیب های ترد سبز یا قرمز

این موج سینوسی

نوشته شده توسط امین در ۲۹ دی ۱۳۸۹

دیشب

دوباره

‏     ‏بچه شده بودم

دیشب

دوباره

‏     ‏قلبم تند تند میزد

دیشب

دوباره

‏     مرز هام، غرورم، کمرنگ شده بود

دیشب

دوباره

‏     خوابم نمیبرد

دیشب

دوباره

‏     دلم…     ‏

دیشب

دوباره

‏     من…‏

دیشب

دوباره

‏     هوس…‏

دیشب

دوباره

‏     تو…‏

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

حفاظت شده: بیست روز بود خشک بود

نوشته شده توسط امین در ۱۱ دی ۱۳۸۹

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید. دسته‌بندی : وردپرس

نوشته شده توسط امین در ۱ دی ۱۳۸۹

به آدم ها نزدیک نشین

آدم ها رو از دور دوست بدارید

انسان ها؛

حیوانات خطرناکی هستند

دستمو دوست داشت…‏

نوشته شده توسط امین در ۹ آذر ۱۳۸۹

سه سال بود دوست بودیم

سه ساله دوستیم

توی رستوران، جلوی اون همه آدم، داشتم گریه میکردم

نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم

آدما برام مهم نبودن

مهم نبود چه فکری میکنن

تا حالا تقریبن به طور اتفاقی هم دستمون به هم نخورده بود

بهش گفتم فلانی دستمو بگیر

فهمید منظورم از یخ کردن چیه

——————

چند ماه بود دوست بودیم

نزدیک دو ساله دوستیم

اولین بار بود هم مسیر شده بودیم

موقع خداحافظی دستش رو دراز کرد که دست بده

خودمو زدم به ندیدن

——————

سه سال بود دوست بودیم

رفته بودم خونشون

چهار هفته بود فشارم بالا بود، مدام گرمم بود، عرق میکردم، تپش قلب داشتم…

یهو یخ کردم

بهش گفتم فلانی، سردمه، بغلم کن

——————

چند ساله دوستیم

از دبیرستان،

همیشه سعی میکرد دستم رو بگیره

بقیه بهمون میخندیدن

۹ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

رفیق

نوشته شده توسط امین در ۸ آذر ۱۳۸۹

عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

شخصی

نوشته شده توسط امین در ۲۸ آبان ۱۳۸۹

برای کسی خاطره نسازین

اگه ممکنه روزی خاطره تون باشه و خودتون نباشین

خاطره ها قاتلن

‏ ‏ ‏

چمیدونین وسط عروسی ، رقص نور و دود و آهنگ و قر دادن ملت ، زار زدن یعنی چی…

پ ن : عروسی دختر داییم

پ ن : ر ک خاطره ی عروسی پسر عموم. چند ماه پیش…

‏ ‏ ‏

به داییم میگم ایشاللا عروسی پسرت. میگه ایشاللا عروسی تو. میگم ای بابا. میگه آره از تو گذشته، دیگه پیر شدی

‏ ‏ ‏

خدا؛ راست میگن. من آدم این زندگی نیستم. از اولم نبودم. هم تو میدونی، هم خودم، هم… از چی میترسی خدا؟

‏ ‏ ‏

هرکی فک میکنه دارم کـسشر مینویسم مشکلی نیس. اما نیاین بگین داری ناز میکنی که میرینم بهتون. توی مود حال بهم زنی هستم

 

 

 

۲۲ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

ادامه

نوشته شده توسط امین در ۳۰ مهر ۱۳۸۹

لعنت به همه ی چیزایی که اپیزودیک هستن

———

Hadi Pakzad – Miss Myself

———

Hadi Pakzad – Ending

در کل آلبوم خوبیه Hadi Pakzad – for 4 ‏

۱۲ دیدگاه دسته‌بندی : آهنگ, وردپرس

نوشته شده توسط امین در ۱۲ مرداد ۱۳۸۹

مامانم رفته بیرون و خونه نیست

برنج رو گذاشته ، که خودمون دم کنیم لابد

خورشت رو از یخچال در میارم و به خواهرم میگم: بلدی برنج دم کنی؟ بعد از چند بار پرسیدن میگه نه و تمام. دیالوگ دیگه ای نداره

خورشت رو میذارم توی یخچال و ول میکنم میرم

چند دقیقه بعد که برمیگردم توی آشپرخونه، میبینم یه ذره لوبیا پلو از توی یخچال پیدا کرده و برای خودش گذاشته که گرم بشه

بدون هیچ حرف یا سؤالی

اینم از دخترای این دوران!

حالا خوبه بادمجونای خورشت رو هم من پوست کنده بودم و سرخ کرده بودم دیروز

۴۵ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

بیا

نوشته شده توسط امین در ۴ مرداد ۱۳۸۹

کلی از همسایه های برج جمع شدن پایین

یه سری صندلی چیدن توی حیاط

یه عده هم دم در به ماشینای عبوری شیرینی و شربت میدن

چه دلی دارن

ماهم یه روزی اینجوری بودیم

هه

پ. ن. : ظاهرن امشب قرار گذاشتن ساعت ۱۱ دعای فرج بخونن. اونقدرا سخت نیست! اگه هزار و یک جور فلسفه برای نخوندنش نمی بافین، التماس دعا

۴ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

جبر

نوشته شده توسط امین در ۲ مرداد ۱۳۸۹

مسئله این نیست که بین بد و بدتر انتخاب میکنی
یا خوب و بهتر یا خوب و بد
مسئله اینه که آدم گاهی دلش نمیخواد انتخاب بکنه

۴ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

این روند تکراری زندگی

نوشته شده توسط امین در ۲۵ تیر ۱۳۸۹

بازهم امتحانات و کلی کار که به تعطیلات ارجاعشون میدی

باز تعطیلات و آدمی که حس انجام هیچ کاری رو نداره

۱۲ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

اولش درد داره

نوشته شده توسط امین در ۲۲ تیر ۱۳۸۹

تنها چیزی که از اول تا آخرش درد داره زندگیه؛ اونم فقط اگه بخوای خیر سرت آدم وار زندگی کنی

بقیه ی چیزا فقط اولشون درد داره

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

امتحان

نوشته شده توسط امین در ۴ تیر ۱۳۸۹

گاهی آدم توی بعضی از امتحانا با رضایت کامل مردود میشه

خودش میخواد که رد بشه،

هرچند این چیزی از غلط بودن کارش کم نمیکنه،

توجیهی برای رد شدن نمیشه،

ارزش قبول شدن رو کم نمیکنه

پ. ن. : ولی خب…

۲۵ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

پیر…

نوشته شده توسط امین در ۲۰ خرداد ۱۳۸۹

یه چیزی تو چشاش هست

تو نگاهش

تو نگاه به سمت بالاش

تو آرامش ِ نگاهش

مامان بزرگ

———-

راستی ، آهنگ های Michel Pepe خیلی خوبن

۱۴ دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس

۴۲۰

نوشته شده توسط امین در ۲۰ خرداد ۱۳۸۹

گیر کردم…

۳ دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس

:)

نوشته شده توسط امین در ۲۰ خرداد ۱۳۸۹

زندگی خیلی بیشتر از یه آغوش آرامش بخشه …

پ ن: خب که چی؟!

۸ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

خدا

نوشته شده توسط امین در ۱۵ خرداد ۱۳۸۹

تو که میخواستی اشرف مخلوقاتت رو بفرستی که توی همچین کثافتی دست و پا بزنه

مجبور نبودی خلقش کنی

تگ: اثرات خوندن تاریخ تمدن ، اس ام اس مامان ، خوندن جملات قصار ، دیدن اون دختره توی تولد آرزو ، زندگی چند ماه اخیر ، جلسات جمعه ها ، چنتا از دوستان و غیره

۷۲ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

مادر

نوشته شده توسط امین در ۱۲ خرداد ۱۳۸۹

حس میکنم حامله ام

همه ی بدی هایی که دیدم و صدام در نیمده رو

همه ی خشونت هایی که تصاویر و فیلم هاش رو دیدم و هیچ کاری نکردم رو

همه ی صفحات حوادثی که خوندم رو

همه ی گناه هایی که کردم رو

طفلی که محکومم برای همیشه توی شکم خودم نگهش دارم رو

یا انقدر بزرگ میشه که من رو نابود میکنه ، یا من انقدر قوی میشم که جلوی رشدش رو بگیرم

۹ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس