یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

۸۰۵

آبان ۱۹ام, ۱۳۹۶ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

امشب یه اتفاقی افتاد

به اینجا هم سر زدم، حدود ۵ ماهه هیچی ننوشتم…

و جالب بود که آخرین پستم این بود:

هرکس که میاد تو زندگی ت، یه تیکه از زندگی ت رو میسازه
و وقتی میره یه تیکه از زندگی ت رو با خودش میبره…
یه تیکه خالی میشه که هیچ کس و چیزی پر ش نمیکنه
فردا دوباره باید برم پادگان…

گذشت آن زمان که آسان گذشت

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (۵ دیدگاه)

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات

پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها… چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن…

تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم…

 

دارم زندگیم رو خلوت میکنم

سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه…

دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور

یه فضای خالی میخوام… خالی تر از قبل…

four forgotten years

دی ۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در شعر | مینیمال | وردپرس - (۵ دیدگاه)

We shared the joy

And shared the pain

And as my heart

Recalls the joys

My eyes recall the tears