عالم محضر است

نوشته شده توسط امین در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

آمادگی این رو داشته باشید که هروقت هرجا به هرکس هر حرفی رو زدین
وقت دیگه ای در جای دیگه توسط کس دیگه ای علیه تون استفاده بشه

۷۲۹

نوشته شده توسط امین در ۴ مهر ۱۳۹۱

سؤال هایی که برای نپرسیدنن

حرف هایی که برای نزدنن

۶۱۶

نوشته شده توسط امین در ۱۴ مرداد ۱۳۹۰

آدما گاهی میخوان اون چیزی که دوست دارن رو بشنون

هرچند که دروغ باشه

و این خیلی مسخره ست

این موج سینوسی

نوشته شده توسط امین در ۲۹ دی ۱۳۸۹

دیشب

دوباره

‏     ‏بچه شده بودم

دیشب

دوباره

‏     ‏قلبم تند تند میزد

دیشب

دوباره

‏     مرز هام، غرورم، کمرنگ شده بود

دیشب

دوباره

‏     خوابم نمیبرد

دیشب

دوباره

‏     دلم…     ‏

دیشب

دوباره

‏     من…‏

دیشب

دوباره

‏     هوس…‏

دیشب

دوباره

‏     تو…‏

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

شما یادتون نمیاد

نوشته شده توسط امین در ۲۵ دی ۱۳۸۹

قبلنا آدما بزرگتر میشدن

الآن پیرتر میشن

یارانه

نوشته شده توسط امین در ۱۹ دی ۱۳۸۹

در مصرف آدم ها صرفه جویی کنین

آدم ها میسوزن

آدم ها تموم میشن

آدم ها جزو سوخت های تجدید ناپذیرن

آدم ها طول میکشه تا دوباره شکل بگیرن

نوشته شده توسط امین در ۱۸ دی ۱۳۸۹

ساکت بودن دو جور اتفاق میفته. یا وقتی چیزی نداری که بگی یا وقتی نمیدونی کدوم یکی از اون همه رو بگی

ادعای پر بودن نمیکنم. نمیدونم ننویسم یا بنویسم. اگه مینویسم کدومش رو بنویسم؟ نه که چیزای خاصی باشن. چیزایی هستن که رخ میدن و گاهی همین چیزای کوچیک هم میتونن عجیب باشن. میتونن درگیرت کنن

از این رفیق مزاحم تلفنی بنویسم که رفتارش برام عجیب و جالب شده

از مامان که امروز از صبح یه جور دیگه ست و آخر سر میگه، باز دوباره دلم برات داره شور میزنه

امین که زنگ زده  میگه کجایی؟ میگم با بچه های نت اومدم بیرون. میگه بابا تو نت رو گـ.. ییدی! میگم من سه ماهه که با کسی بیرون نیمدم

از اینکه امشب همه چیز تکراری بود. فقط آدماش عوض شده بودن.

و من بزرگتر…

یا از اینکه…

 

همیشه وقتی از جمع جدا میشم، دنبال یه چیزی میگردم که باید پیداش میکردم. دنبال چیزی که نمیدونم چیه. اما میدونم که باید باشه. مخصوصن اگه آخرین باری باشه که میبینمشون. یا اولین بار

 

بوی سیگار گرفتم…‏

۲۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

نوشته شده توسط امین در ۱ دی ۱۳۸۹

به آدم ها نزدیک نشین

آدم ها رو از دور دوست بدارید

انسان ها؛

حیوانات خطرناکی هستند

درد عوض شدن … درد عوضی شدن

نوشته شده توسط امین در ۱۸ آذر ۱۳۸۹

دوران بلوغ، حدود سال های راهنمایی

دردای عجیبی میاد سراغ آدم

مامانم میگفت مال قد کشیدنته، داری بزرگ میشی

کشاله های رونم،

درد زیادی کشیدم

بزرگ شدم

رسیدم به ۱۸۳

الآن

کسی بهم نمیگه داری بزرگ میشی

حس نمیکنم که دارم بزرگ میشم

اما

دارم همون درد رو حس میکنم

از درد ِ بزرگ شدن بدم میاد

از بزرگ شدن هم

از مثل خیلی ها شدن

———–

پ ن: چند خط دیگه رو هم توی کامنت ها نوشتم. به هم مربوط نبودن

۶ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

هان؟؟!‏

نوشته شده توسط امین در ۱۱ آذر ۱۳۸۹

بعد سؤالی که پیش میاد اینه که

آدما چطور میتونن بارها شریک زندگیشون – حالا تو بگو دوست دختر/دوست پسرشون ، پارتنرشون ، نامزدشون ، دوستشون ، همسرشون … –

رو عوض کنن

و بعد به زندگیشون ادامه بدن،

احساس زنده بودن بکنن،

احساس آدم بودم بکنن

 

مگه محبت/علاقه/عشق… هم یه چیزیه مثل روده، که هروقت پر شد یه جا یه جوری تخلیش کنی و بازهم از اول. بازهم ادامه ی زندگی

باز هم…

؟؟؟

×

 

۱۲ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

رفیق

نوشته شده توسط امین در ۸ آذر ۱۳۸۹

عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

تندتر برو… تو میتونی…‏

نوشته شده توسط امین در ۴ آذر ۱۳۸۹

چه ارزش های پستی

چه لحظات داغی

چه خواب های طولانی ای

چقدر آدم ها راحت میتونن بگن گه خوردن

چقدر راحت میشه زندگی ها رو خراب کرد و رد شد

چقدر راحت بوده ندیدن

چقدر راحت بوده نشنیدن

چقدر راحت میشده دلی رو شکوند

چقدر راحت میشه اشکی رو در آورد

چقدر راحت میشه به زندگی ادامه داد

چقدر راحت میشه آدما رو عوض کرد

چقدر راحت میشه به هدف ها فکر کرد

چقدر راحت میشه رسید

به کیبوردی که خیسه. به دستی که یخه. به آدمی که مرده. به دلی که نیست. به چیزی که نمونده. به پوسته ای که خالی شده. به هدفی که پسته. به زندگی ای که پوچه. به آینده ای که نیست. به آه های دیگران. به آخر  ِ هیچ

 

۹ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

ادامه

نوشته شده توسط امین در ۳۰ مهر ۱۳۸۹

لعنت به همه ی چیزایی که اپیزودیک هستن

———

Hadi Pakzad – Miss Myself

———

Hadi Pakzad – Ending

در کل آلبوم خوبیه Hadi Pakzad – for 4 ‏

۱۲ دیدگاه دسته‌بندی : آهنگ, وردپرس

خورشیدم رفت

نوشته شده توسط امین در ۳۰ مهر ۱۳۸۹

اگه تموم روزهای هفته و همه ی هفته های سال هم تعطیل باشن

این جمعه عصر ها باز یه چیزیشونه…‏

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

هیچکس تنها نیست

نوشته شده توسط امین در ۲۹ مهر ۱۳۸۹

مشترک مورد نظر پیچوندتت بدبخت

۵ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

جوک زندگی

نوشته شده توسط امین در ۲۹ مهر ۱۳۸۹

ژانر اون لحظه هایی که یه جوک خنده دار شنیدی

اما روت نمیشه که برای کسی تعریفش کنی

پ ن : لحظه های شبیه اون، توی زندگی کم نیستن رفیق

۳ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

سؤال از نسوان

نوشته شده توسط امین در ۲۰ مهر ۱۳۸۹

چرا دختر جماعت فکر میکنه همیشه این پسره که باید دنبالشون بدو ِ ‏

و همه ی لذت های جسمی و جنـسی رو پسر بدست میاره ؟

پ ن : البته توی مذهب و سنت ما ، دلایلی برای اینکه این پسره که باید بره دنبال دختر هست. ولی شمایی (واضحه که همه رو نمیگم) که میگین همه چیز برابره و داشتن و نداشتن معنی ای نداره (!) و گاهن با این همه قر و افاده تون خدا رو هم بنده نیستین، دیگه این ادا هاتون چیه؟

 

۳۰ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

ژانر

نوشته شده توسط امین در ۱۷ شهریور ۱۳۸۹

ژانر اون افرادی که توی هیچ ژانری نمیگنجن

۸ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

نوشته شده توسط امین در ۱۲ مرداد ۱۳۸۹

مامانم رفته بیرون و خونه نیست

برنج رو گذاشته ، که خودمون دم کنیم لابد

خورشت رو از یخچال در میارم و به خواهرم میگم: بلدی برنج دم کنی؟ بعد از چند بار پرسیدن میگه نه و تمام. دیالوگ دیگه ای نداره

خورشت رو میذارم توی یخچال و ول میکنم میرم

چند دقیقه بعد که برمیگردم توی آشپرخونه، میبینم یه ذره لوبیا پلو از توی یخچال پیدا کرده و برای خودش گذاشته که گرم بشه

بدون هیچ حرف یا سؤالی

اینم از دخترای این دوران!

حالا خوبه بادمجونای خورشت رو هم من پوست کنده بودم و سرخ کرده بودم دیروز

۴۵ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

آدمایی که ما هستیم

نوشته شده توسط امین در ۲ مرداد ۱۳۸۹

گاهی بهترین راه برای عالی به ثمر رسوندن یه کار

اینه که

تصمیم بگیری انجامش ندی!

۶ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس