دیالوگ – بهانه های زندگی

نوشته شده توسط امین در ۲۶ خرداد ۱۳۹۱

(گروهبان بعد از برگشتن از جنگ، به پسر چند ماهه ش): دوست داری با اون بازی کنی نه؟

دوست داری با همه ی این عروسک ها بازی کنی نه؟

تو بابا و مامانت رو دوست داری، شلوار گل گلیت رو

تو همه چیز رو دوست داری. مگه نه؟ آره

میدونی چیه پسر؟

وقتی بزرگتر شدی،

خیلی از چیز هایی که دوست داشتی، اونجور که بودن به نظر نمیرسن

مثل این جعبه اسباب بازی؛‏

شاید به این نتیجه برسی که این فقط یه جعبه است که توش یه عروسکه

و بعد اون معدود چیزهایی که دوست داشتی رو هم فراموش میکنی

و وقتی به سن من برسی، چند تا چیز بیشتر برات باقی نمی مونه

برای من، یکی بیشتر باقی نمونده…‏

۶۴۶

نوشته شده توسط امین در ۲۹ آبان ۱۳۹۰

نمیدونم بودن یا شدن

اما

آدم ها موجودات کثیفی هستن

۶۴۵

نوشته شده توسط امین در ۲۸ آبان ۱۳۹۰

درد ها کم نمیشن

آستانه ی تحمل بالا میره

نوشته شده توسط امین در ۱۷ اسفند ۱۳۸۹

هر وقت وقتی به گذشتت نگاه کردی، حس کردی چقدر همه چیز بهتر بوده قبلن

میتونی مطمئن باشی تنها اتفاقی که افتاده اینه که بزرگتر شدی

شما یادتون نمیاد

نوشته شده توسط امین در ۲۵ دی ۱۳۸۹

قبلنا آدما بزرگتر میشدن

الآن پیرتر میشن

درد عوض شدن … درد عوضی شدن

نوشته شده توسط امین در ۱۸ آذر ۱۳۸۹

دوران بلوغ، حدود سال های راهنمایی

دردای عجیبی میاد سراغ آدم

مامانم میگفت مال قد کشیدنته، داری بزرگ میشی

کشاله های رونم،

درد زیادی کشیدم

بزرگ شدم

رسیدم به ۱۸۳

الآن

کسی بهم نمیگه داری بزرگ میشی

حس نمیکنم که دارم بزرگ میشم

اما

دارم همون درد رو حس میکنم

از درد ِ بزرگ شدن بدم میاد

از بزرگ شدن هم

از مثل خیلی ها شدن

———–

پ ن: چند خط دیگه رو هم توی کامنت ها نوشتم. به هم مربوط نبودن

۶ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس