یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

دیالوگ: امید

آذر ۷ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

امید تنها چیزی ِ که از ترس قوی تر ِ

یه ذره امید اثربخشه، یه عالمه امید خطرناک

یه جرقه مشکلی نداره، تا زمانی که محدود باشه…

——–

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم… این هم از ۱ ماه پیش توی پیش‌نویس‌ها بود…‏

که نمی‌افتن

آبان ۲۸ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

کی جلوی اتفاق های خوب رو گرفته؟

In the end, It doesn’t even matter

آبان ۴ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (۶ دیدگاه)

فک کنم تنها باری که توی زندگیم بابت دفاع کردن ازم تقدیر و تشویق میکردن، پایان نامه م بوده

که فی الواقع اونم پیش نیمد

 

I’ve tried so hard
And got so far
But in the end
It doesn’t even matter
I had to fall
To lose it all
But in the end
It doesn’t even matter

گذشت آن زمان که آسان گذشت

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (۵ دیدگاه)

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات

پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها… چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن…

تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم…

 

دارم زندگیم رو خلوت میکنم

سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه…

دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور

یه فضای خالی میخوام… خالی تر از قبل…

خلاصه ش

مرداد ۸ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

زندگی باهاس کوتاه باشه، اما زندگی باشه…

تضاد

تیر ۱۴ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | عکس - (یک دیدگاه)

Tazad

دیالوگ: عشق

تیر ۵ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

+ به تنها چیزی که احتیاج داری عشق ِ
و اینکه خودت رو باور کنی

– ایده ی خوبیه…
ولی توی این قضیه به درد نمیخوره!

۷۴۷ – دیالوگ

تیر ۳ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

+ هر دوی اونا مجرمن، به خصوص داربی. تو که خودت می دونی…

– این مهم نیست که تو چی می دونی، کلاید. این مهمه که بتونی در دادگاه اثبات کنی

——-

+ من تجربه کردم، نیک… درسهایی که با خون یاد داده نمیشن؛ به زودی فراموش میشن

——-

– چرا ما کار درست رو الآن انجام ندیم؟

+ من دارم کار درست رو انجام میدم نیک
فقط باید از نگاه من ببینی

۷۴۶

خرداد ۱۶ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

مهم نیست چه اتفاقی افتاده، یا اصلن چرا افتاده

مهم اینه که ما اینجاییم

تنها سوال اینه؛ چطور خارج بشیم؟

 

دیالوگ: ادامه دادن

خرداد ۶ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (۵ دیدگاه)

بعضی وقتها اعتراف کردن سخته

اما به نظرم بهتره باهاش رو به رو شد… تا اینکه چیزی رو که اشتباه ِ بخوای ادامه بدی

درست می گم؟

انار…

خرداد ۴ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار | عکس - (بدون دیدگاه)

چند روز پیشا – شهر ری – دوربین موبایل

درخت انار روی دیوار کاه گلی

little magical things

خرداد ۳ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (۳ دیدگاه)

چی میشد توی این زندگی های نکبتمون چنتا جادوی کوچیک هم وجود داشت؟

 

اگه ندیدین ببینینش

The Lake House – 2006

۷۴۲ – دیالوگ

اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

اثبات که مهم نیست، اعتقاد داشتن بهش مهمه

اعتقاد ِ که به زندگی شکل میده و بهش معنی میبخشه

——

–    یه چیزی هست که باید بهت بگم…

+ پس نگو

–    چی؟!

+ اگه یه چیز باشه که یاد گرفته باشم،
اینه که اگه یه چیزی “باید” گفته بشه
دلیلی نداره که حتمن شنیده هم بشه…

آخرش

اردیبهشت ۱ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

از این حجم نفرتی که توی این جامعه ست میترسم…

تاریخ

فروردین ۱۲ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (۶ دیدگاه)

پنج سال ازت بزرگتر باشه. دختری که یه شب ساعت ۱:۳۰ بهت زنگ میزنه و همون نصفه شبی چهل دقیقه با اشک و گریه باهات حرف میزنه…

پسری که ۶-۷ سال باهم بودن رهاش کرده باشه… و به تو زنگ بزنه…

حالا، دو سال بعد، بدون اینکه هیچ خبری بده عقد کرده باشه

یه دختر دیگه هم – دوست یکی از بچه ها – چند بار وقتی کمک لازم داشت، اومد سراغم. دوست پسر نامردش اذیتش میکرد

حتا اونوقتی که میخواست خود کشی کنه، زنگ زد بهم و با گریه حرف میزد

و وقتی که اوضاعش بهتر شد…

دو سالی میشه که هیچ خبری نداده. حتا یه تشکر کوچیک هم…

نو روز

اسفند ۳۰ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار | عکس - (۴ دیدگاه)

همیشه گفتیم درست میشه…

اما هیچی درست نمیشه مگه اینکه خودمون بخوایم درستش کنیم

امیدوارم تو سال جدید همه‏‌تون همه چیز درست بشه، حداقل به سمت درست شده پیش بره…

نو بهار

عکس: ۲۴ اسفند نود و یک – پارک جمشیدیه

دیالوگ: راه

دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (۸ دیدگاه)

– چرا ما سقوط می کنیم؟

+ تا یاد بگیریم خودمون رو بکشیم بالا…
——
خشم ِ غیر قابل مهار، اندوه رو خفه می کنه

تا اینکه خاطره ی اونی که خیلی دوستش داشتی تبدیل به سم تو رگهات میشه

و یه روز به جایی میرسی که آرزو می کنی کاش کسی که دوستش داشتی هرگز وجود نداشت… تا بتونی از دردت رها بشی
——
+ کار داره سخت تر میشه…

– نمی تونی به تنهایی دنیا رو عوض کنی

+ راه دیگه ای دارم؟
——
توی اعماقت ممکنه هنوز همون بچه ای باشی که قبلا بودی،

ولی تو اون چیزی نیستی که درونته

کاری که میکنی شخصیتت رو نشون میده

یه طرفه

دی ۳ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

حاجی زندگی دور برگردون نداره…

سوراخ

آذر ۲۰ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (یک دیدگاه)

آدما نصف عمرشون رو زور میزنن که بتونن تنها باشن

تنها که شدن،

نصفه ی دیگه ی عمرشون رو زور میزنن که یکی رو پیدا کنن تا بتونن تنهاییشون رو با اون پر کنن

دیالوگ – درستی

آبان ۲۰ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (۲ دیدگاه)

باید کار درست رو انجام بدی عزیزم…

قول بده همیشه کار درست رو انجام بدی

انجام دادن کار اشتباه توی این دنیا خیلی آسونه

پس…

پس… اگه حس کردی اشتباهه، اگه حس کردی آسونه… انجامش نده

اجازه نده دنیا تو رو تباه کنه…