تضاد

دیالوگ: باور

نوشته شده توسط امین در ۱۵ دی ۱۳۹۲

+ درباره‌ی پیت به مردم چی میگیم؟

– بهش میگیم وقتی رفتیم دنبال آذوقه، مُرد

و جون ما رو نجات داد

+ به نظرت واقعاً باور میکنن؟

– مردم چیزی که میخوان رو باور میکنن
همه یه قهرمان رو دوست دارن

دیالوگ: امید

نوشته شده توسط امین در ۷ آذر ۱۳۹۲

امید تنها چیزی ِ که از ترس قوی تر ِ

یه ذره امید اثربخشه، یه عالمه امید خطرناک

یه جرقه مشکلی نداره، تا زمانی که محدود باشه…

——–

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم… این هم از ۱ ماه پیش توی پیش‌نویس‌ها بود…‏

که نمی‌افتن

نوشته شده توسط امین در ۲۸ آبان ۱۳۹۲

کی جلوی اتفاق های خوب رو گرفته؟

In the end, It doesn’t even matter

نوشته شده توسط امین در ۴ آبان ۱۳۹۲

فک کنم تنها باری که توی زندگیم بابت دفاع کردن ازم تقدیر و تشویق میکردن، پایان نامه م بوده

که فی الواقع اونم پیش نیمد

 

I’ve tried so hard
And got so far
But in the end
It doesn’t even matter
I had to fall
To lose it all
But in the end
It doesn’t even matter

۶ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

گذشت آن زمان که آسان گذشت

نوشته شده توسط امین در ۲۲ شهریور ۱۳۹۲

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات

پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها… چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن…

تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم…

 

دارم زندگیم رو خلوت میکنم

سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه…

دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور

یه فضای خالی میخوام… خالی تر از قبل…

۵ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار

خلاصه ش

نوشته شده توسط امین در ۸ مرداد ۱۳۹۲

زندگی باهاس کوتاه باشه، اما زندگی باشه…

تضاد

نوشته شده توسط امین در ۱۴ تیر ۱۳۹۲

Tazad

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, عکس

دیالوگ: عشق

نوشته شده توسط امین در ۵ تیر ۱۳۹۲

+ به تنها چیزی که احتیاج داری عشق ِ
و اینکه خودت رو باور کنی

– ایده ی خوبیه…
ولی توی این قضیه به درد نمیخوره!

۷۴۷ – دیالوگ

نوشته شده توسط امین در ۳ تیر ۱۳۹۲

+ هر دوی اونا مجرمن، به خصوص داربی. تو که خودت می دونی…

– این مهم نیست که تو چی می دونی، کلاید. این مهمه که بتونی در دادگاه اثبات کنی

——-

+ من تجربه کردم، نیک… درسهایی که با خون یاد داده نمیشن؛ به زودی فراموش میشن

——-

– چرا ما کار درست رو الآن انجام ندیم؟

+ من دارم کار درست رو انجام میدم نیک
فقط باید از نگاه من ببینی

۷۴۶

نوشته شده توسط امین در ۱۶ خرداد ۱۳۹۲

مهم نیست چه اتفاقی افتاده، یا اصلن چرا افتاده

مهم اینه که ما اینجاییم

تنها سوال اینه؛ چطور خارج بشیم؟

 

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

دیالوگ: ادامه دادن

نوشته شده توسط امین در ۶ خرداد ۱۳۹۲

بعضی وقتها اعتراف کردن سخته

اما به نظرم بهتره باهاش رو به رو شد… تا اینکه چیزی رو که اشتباه ِ بخوای ادامه بدی

درست می گم؟

۵ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, دیالوگ

انار…

نوشته شده توسط امین در ۴ خرداد ۱۳۹۲

چند روز پیشا – شهر ری – دوربین موبایل

درخت انار روی دیوار کاه گلی

little magical things

نوشته شده توسط امین در ۳ خرداد ۱۳۹۲

چی میشد توی این زندگی های نکبتمون چنتا جادوی کوچیک هم وجود داشت؟

 

اگه ندیدین ببینینش

The Lake House – 2006

۳ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

۷۴۲ – دیالوگ

نوشته شده توسط امین در ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

اثبات که مهم نیست، اعتقاد داشتن بهش مهمه

اعتقاد ِ که به زندگی شکل میده و بهش معنی میبخشه

——

–    یه چیزی هست که باید بهت بگم…

+ پس نگو

–    چی؟!

+ اگه یه چیز باشه که یاد گرفته باشم،
اینه که اگه یه چیزی “باید” گفته بشه
دلیلی نداره که حتمن شنیده هم بشه…

آخرش

نوشته شده توسط امین در ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

از این حجم نفرتی که توی این جامعه ست میترسم…

تاریخ

نوشته شده توسط امین در ۱۲ فروردین ۱۳۹۲

پنج سال ازت بزرگتر باشه. دختری که یه شب ساعت ۱:۳۰ بهت زنگ میزنه و همون نصفه شبی چهل دقیقه با اشک و گریه باهات حرف میزنه…

پسری که ۶-۷ سال باهم بودن رهاش کرده باشه… و به تو زنگ بزنه…

حالا، دو سال بعد، بدون اینکه هیچ خبری بده عقد کرده باشه

یه دختر دیگه هم – دوست یکی از بچه ها – چند بار وقتی کمک لازم داشت، اومد سراغم. دوست پسر نامردش اذیتش میکرد

حتا اونوقتی که میخواست خود کشی کنه، زنگ زد بهم و با گریه حرف میزد

و وقتی که اوضاعش بهتر شد…

دو سالی میشه که هیچ خبری نداده. حتا یه تشکر کوچیک هم…

۶ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار

نو روز

نوشته شده توسط امین در ۳۰ اسفند ۱۳۹۱

همیشه گفتیم درست میشه…

اما هیچی درست نمیشه مگه اینکه خودمون بخوایم درستش کنیم

امیدوارم تو سال جدید همه‏‌تون همه چیز درست بشه، حداقل به سمت درست شده پیش بره…

نو بهار

عکس: ۲۴ اسفند نود و یک – پارک جمشیدیه

۴ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار, عکس

دیالوگ: راه

نوشته شده توسط امین در ۱۴ دی ۱۳۹۱

– چرا ما سقوط می کنیم؟

+ تا یاد بگیریم خودمون رو بکشیم بالا…
——
خشم ِ غیر قابل مهار، اندوه رو خفه می کنه

تا اینکه خاطره ی اونی که خیلی دوستش داشتی تبدیل به سم تو رگهات میشه

و یه روز به جایی میرسی که آرزو می کنی کاش کسی که دوستش داشتی هرگز وجود نداشت… تا بتونی از دردت رها بشی
——
+ کار داره سخت تر میشه…

– نمی تونی به تنهایی دنیا رو عوض کنی

+ راه دیگه ای دارم؟
——
توی اعماقت ممکنه هنوز همون بچه ای باشی که قبلا بودی،

ولی تو اون چیزی نیستی که درونته

کاری که میکنی شخصیتت رو نشون میده

۸ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, دیالوگ

یه طرفه

نوشته شده توسط امین در ۳ دی ۱۳۹۱

حاجی زندگی دور برگردون نداره…

سوراخ

نوشته شده توسط امین در ۲۰ آذر ۱۳۹۱

آدما نصف عمرشون رو زور میزنن که بتونن تنها باشن

تنها که شدن،

نصفه ی دیگه ی عمرشون رو زور میزنن که یکی رو پیدا کنن تا بتونن تنهاییشون رو با اون پر کنن

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد