دیالوگ – زندگی

نوشته شده توسط امین در ۱۶ مرداد ۱۳۹۱

یه مبارزه تا جایی ادامه پیدا میکنه که ادامه پیدا میکنه

روزگار

نوشته شده توسط امین در ۴ مرداد ۱۳۹۱

مملکتی که در تولید اخبار ِ خود کفا شدن در تولید، خود کفا شده

دیالوگ – آخر قصه

نوشته شده توسط امین در ۱ مرداد ۱۳۹۱

‏- فکر میکنی آخر خوبی داشته باشه؟

‏+ پایان خوش فقط برای داستان هاییه که هنوز تموم نشدن…‏

بیانات

نوشته شده توسط امین در ۲۴ تیر ۱۳۹۱

زن باهاس پیرهن مردونه بپوشه؛‏

بدون تنبون

از همینجوری ها

نوشته شده توسط امین در ۱۴ تیر ۱۳۹۱

یه زمانی هم بود تفریحمون عکس گرفتن بود… – خرداد نود و یک

بدون دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس

دموکراسی

نوشته شده توسط امین در ۱۲ تیر ۱۳۹۱

دموکراسی سریع ‌ترین روش برای گرفتن تصمیم های احمقانه ست

موهبت

نوشته شده توسط امین در ۷ تیر ۱۳۹۱

داشتن دشمن مشترک

یه بارم رمضون :)‏

نوشته شده توسط امین در ۴ تیر ۱۳۹۱

دیگر نمی‌خواهم به زندگی واکنش دهم. می‌خواهم با کمک دنیا زندگی ای را برای خودم بسازم که دوست دارم و لایق آن هستم

  ‏ ‏

اینجا +

زن

نوشته شده توسط امین در ۲۷ خرداد ۱۳۹۱

علیا ماجده المهدی

عکس اول از علیا ماجده المهدی. همون دختر مصری که لخت شد* و نصف دنیا رو بهم ریخت

و احتمالن اولین عکس خوبشه، قطعن نه از لحاظ تکنیک عکاسی بلکه به لحاظ بیان ش

Cristina Otero

عکس دوم هم از Cristina Otero دختر ۱۶-۱۷ ساله که سلف پورتره های خلاقانه ای میگیره

  ‏ ‏

* ظاهرن برابر با: انداخت بیرون، کشید پایین!‏

بدون دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس

دیالوگ – بهانه های زندگی

نوشته شده توسط امین در ۲۶ خرداد ۱۳۹۱

(گروهبان بعد از برگشتن از جنگ، به پسر چند ماهه ش): دوست داری با اون بازی کنی نه؟

دوست داری با همه ی این عروسک ها بازی کنی نه؟

تو بابا و مامانت رو دوست داری، شلوار گل گلیت رو

تو همه چیز رو دوست داری. مگه نه؟ آره

میدونی چیه پسر؟

وقتی بزرگتر شدی،

خیلی از چیز هایی که دوست داشتی، اونجور که بودن به نظر نمیرسن

مثل این جعبه اسباب بازی؛‏

شاید به این نتیجه برسی که این فقط یه جعبه است که توش یه عروسکه

و بعد اون معدود چیزهایی که دوست داشتی رو هم فراموش میکنی

و وقتی به سن من برسی، چند تا چیز بیشتر برات باقی نمی مونه

برای من، یکی بیشتر باقی نمونده…‏

IE

نوشته شده توسط امین در ۲۵ خرداد ۱۳۹۱

اولین بار شاید سال اول یا دوم دبستان بود که بهم گفتن زبان سرخ سر سبز میدهد برباد

و شاید امروز مهمترین یا اولین باری بود که ضربه ش رو خوردم

سخته. سخته که از بین دو هزار نفر تو از بین بقیه جدا بشی به خاطر اینکه وایسادی و چیزی رو خواستی

به خاطر اینکه جلوی چیزی وایسادی که به نظرت و به نظر خیلی های دیگه غلط بود. اما همه ی اون خیلی های دیگه ساکت موندن و چیزی نگفتن

سخته یه نفری هزینه ی چیزی رو بدی که صدها نفر دیگه هم میخوانش و سودش رو میبرن، اما…

اما خوشحالم

خوشحالم که خودم بودم. که وایسادم، که جنگیدم، که مثل اون خیلی های دیگه سکوت نکردم، نترسیدم، مصلحت شخصی و کوتاه مدت خودم رو نخواستم

سخته که سختی بکشی و از سختیش خوشحال باشی، که مثل بقیه نباشی

ولی خوشحالم…

هرچند سخته!

قدم زدم

تنهایی

رفتم یه رستورانی که یه خاطره ی تلخ خوب، با یه دوست، یا یه دوستی که دوستیمون فراموش شده، نه! یه رستورانی که با یه دوست یه خاطره ی تلخ خوب توش داشتم

غذا خوردم – نمیدونم، شاید پس غذا!ی یه بغض فرو خورده بود :دی شایدم شام –

تنهایی

پایین فیش غذاش نوشته بود

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد | من و ساقی به هم سازیم و بنیانش براندازیم

بیانیه

نوشته شده توسط امین در ۱۷ خرداد ۱۳۹۱

زن ها متخصص سخت کردن چیزهای ساده و ساده کردن چیز های سخت هستن

‏۶۹۳ – دیالوگ

نوشته شده توسط امین در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی‏،‏

آدم ضعیف تری می شی

براشون کارهایی رو می کنی که نباید بکنی

کارهای احمقانه می کنی تا خوشحالشون کنی

تا امنیتشون رو حفظ کنی…‏

—–

سخته وقتی رو سر یه سگ تاج میذاری

بعدش بهش افسار بزنی

شهر سایه ها

نوشته شده توسط امین در ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

هیچ چیز فاصله‌ی بین‌ آدم‌ها را بهبود نمی‌بخشد…

آدم‌های شهر سایه‌ها، شبیه به ما هستند. به ما که در کنار هم و دور از همیم…

برداشتی از نوشته ی نازنین طباطبایی یزدی

عکس از‏Alexey Titarenko

گوش بدین

‏‏The Best Pessimist – Love Is… – 2012

۳ دیدگاه دسته‌بندی : آهنگ, عکس, وردپرس

شورت

نوشته شده توسط امین در ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

یه ایمیل برام فرستاده در مورد شورت (احتمالن از این متن های دست به دست شده ی اینترنتی)‏

حالا بماند که خودش آدم حسابیه و لااقل ۱۵ سالی از من بزرگتره و اینکه متنه از شورت به شعور و تفکر و اعتقادات رسیده و اینا

اما یه جمله ای توش بود که مهم بود. عمیق بود! به خیلی چیزا و خیلی جاها میشه گسترشش داد. اینکه:

بعضی شورت ها بیشتر از اینکه بپوشانند، تأکید می کنند!

زبان شیرین و سرخ پارسی و سر سبز

نوشته شده توسط امین در ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

اگر قرار باشه هر بار که آدم از یه ضرب المثل استفاده میکنه به یکی بر بخوره، پس ضرب المثل ها به چه دردی میخورن؟؟

۶۸۷

نوشته شده توسط امین در ۲۳ فروردین ۱۳۹۱

یکی که همه حرف هاش رو بپذیری

بی سؤال، بی اما و اگر، بی شک

مگه اینکه خلافش ثابت بشه

نوشته شده توسط امین در ۲۲ فروردین ۱۳۹۱
  • توی عید یه گروه شش نفره از بچه های دانشگاه باهم قرار داشتیم برای پیگیری ِ یه کاری. بعد از اینکه نیم ساعت منتظرشون شدم، راه افتادم که برم که دیدم سه نفرشون اومدن. خداحافظی کردم و نموندم. ناراحت شده بودن و به مشکل برخوردیم و یکیشون که دختر بود، ادا درآورد و عملن باهم دعوامون شد
  • هفته ی پیش به خاطر استادی که توی پنج هفته کمتر از ۱۵ دقیقه اومده بود سر کلاس و رسمن علافم (بقیه لابد براشون مهم نیست. پس علافم نه علافمون) کرده بود رفتم پیش آموزش دانشکده فنی و… که البته هفته ی پیشش هم به خاطر همین دیوانه پیش معاون آموزشی دانشکده خودمون رفته بودم
  • امروز از ساعت ۱۲ تا ۱ داشتم با استاد کنترل موجودی دو بحث میکردم. ادامه ی بحثی بود که سرکلاس شروع کرده بودیم. بحث تکراری ِ چرا ما باید این اراجیف رو حفظ کنیم و نرم افزار درس بده و امتحان اپن بوک بگیر و چرا باید چرخ رو از اول اختراع کنیم؟ که البته نتیجه ی مثبتش این بود که برای آینده ها! برنامه ای بریزه و حرفش به من هم این بود که خودت رو شهید نکن و اعتدال و برای خودت دل بسوزون و بقیه هم آره اما اول خودت و…
  • امروز دوتا از بچه ها رو که باهم پروژه ی پایانی داریم و عملن ۴-۵ بار کار/قرارمون رو پیچوندن و توی عید هم من ۳۷۰ صفحه گزارش خوندم اما اونا به ۳تا سایت سر نزدن و… رو دیدم و قرار شده که تا فردا یه کاری رو انجام بدن دوباره
  • امروز با یه جمع شش نفره ی دیگه صحبت کردیم و یه سری قرار هایی گذاشتیم و یه سری کارها رو مشخص کردیم. به خاطرش من با مسئول یه همایش صحبت کردم و به معاون آموزشی ایمیل زدم و چندتایی ایمیل فرستادم و به چنتا سایت سر زدم. قرار بوده تا امشب هر کدومشون ۱ پاراگراف متن بفرستن. ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه ست و خبری ازشون نیست

 

جدیدن بدجوری گرممه

از دوتا شغل با درآمد ماهی یک میلیون گذشتم. خوشحالم

جدیدن اصلن نمیفهممتون

نوشته شده توسط امین در ۱۴ فروردین ۱۳۹۱

یکی از دخترای دانشکده (بله، بعد از ۹ ترم با یکیشون حرف زدم) بهم میگه: برو رفتار کردن با دختر ها رو از استاد فلانی یاد بگیر

بعد استاد فلانی همونیه که برای یه دختره که اسمش پندار بوده، خونده که: مردان خدا پرده ی پندار دریدند…‏

 ‏ ‏

شماها یه چیزیتون میشه!‏

D:

نوشته شده توسط امین در ۱۳ فروردین ۱۳۹۱

مامان میگه خوش به حال هرکی فردا نمیره سر کار

بابا هم مثل ۵ سال اخیر دیگه میخواد نره سرکار، احتمان انقدر زنگ میزنن که باز پا میشه میره. میترسم اگه نره زخم بستر بگیره، همش دراز کشیده پای اخبار

من هم برای دومین بار میخوام خودم رو بازنشست کنم. من تصمیمم جدیه (البته بابا هم شاید نره دیگه، هرچند بالاخره باید نون بیاره برا خونه!) احتمالن من دیگه نرم. این دومین کارم بود. ۳ سال هم که جای دیگه ای بودم. فک کنم دیگه نرم اینجا، شایدم فعلن یه ۷-۸ ماهی نرم