دیالوگ: راه

نوشته شده توسط امین در ۱۴ دی ۱۳۹۱

– چرا ما سقوط می کنیم؟

+ تا یاد بگیریم خودمون رو بکشیم بالا…
——
خشم ِ غیر قابل مهار، اندوه رو خفه می کنه

تا اینکه خاطره ی اونی که خیلی دوستش داشتی تبدیل به سم تو رگهات میشه

و یه روز به جایی میرسی که آرزو می کنی کاش کسی که دوستش داشتی هرگز وجود نداشت… تا بتونی از دردت رها بشی
——
+ کار داره سخت تر میشه…

– نمی تونی به تنهایی دنیا رو عوض کنی

+ راه دیگه ای دارم؟
——
توی اعماقت ممکنه هنوز همون بچه ای باشی که قبلا بودی،

ولی تو اون چیزی نیستی که درونته

کاری که میکنی شخصیتت رو نشون میده

۸ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, دیالوگ

۸ دیدگاه برای “دیالوگ: راه”

  1. Guney گفت:

    جالب بود امین

    منم مدتیه که به همین مطلبی که گفتین فکر میکنم

  2. Guney گفت:

    گفتما این حرفا بهت نمیاد :D

    شوخیدم همین که مطلب جالبی گذاشتی خودش یه دنیاس :)

    بهت یه پیشنهادی هم دارم بعدا میگم :)

  3. Guney گفت:

    اشتباهی دوبار فرستادم :(

  4. پارسیس گفت:

    از آرشیو ۸۷ به بعدت اولین باره که دو ماهه ساکتی!! :((
    وقتی مخاطب داری وقتی کسایی منتظرت هستن باید بنویسی! حتی وقتی سرت شلوغه..

    • امین گفت:

      مسئله مشغله نیست
      چیزی ندارم. یه زمانی چیز هایی داری که براشون بنویسی، بجنگی، غر بزنی. که بگی، که بشنون، که بشنوی…
      یه زمانی اما…

      باشه چشم :)

  5. غمی گفت:

    زیباترین دیالوگ ها رو انتخاب کردی. لذت بردم…

پاسخ دادن به Guney


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.