من و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

نوشته شده توسط امین در 17 سپتامبر 2011

دختر یکی از همسایه ها مرده. هم سن من بود

به مامان میگم. حالش دگرگون میشه، چهره ش قرمز میشه، صداش در نمیاد… بعد از مدتی هم پا میشه و میره خونه ی همسایه مون

من اما

نسبت به مرگ آدما، احساسات آنچنانی و انفجاری و خاصی ندارم. از بچگی همینطور بودم. مرگ آدما بیشتر منو به فکر فرو میبره؛ بیشتر فکرم رو درگیر میکنه تا احساساتم رو

یادمه دوم دبستان که بودم، یکی از پدربزرگ هام فوت کرد… نشسته بودم در ِ مغازه ش… خیره شده بودم به زمین… عموم اومد و پیدام کرد. آروم نشست پیشم. شروع کرد به حرف زدن و اشک ریختن… انقدر گریه کرد تا بالاخره اشکم رو در آورد!

به نظر من اما

چیزای زیادی بدتر از مرگ هست…

مرگ، گاهی حتا باعث میشه آدما محترم باقی بمونن… یاد و خاطره شون خوب و شیرین باقی بمونه. باعث میشه تبدیل بشن به حس فقدان، نه زخم…

موقعیت و امکانات

نوشته شده توسط امین در 8 سپتامبر 2011

اونور دنیا طرف میخواد توی دانشگاهش دختر بازی کنه

میره فیس بوک راه میندازه

بعدشم میلیاردر میشه ؛‏

اینجا طرف میخواد دختر بازی کنه

پا میشه میره توی مهمونی به ملت تجاوز میکنه

آخر سر هم، هم تجاوز کننده و هم تجاوز شونده(!) رو میندازن زندان

یک دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

نوشته شده توسط امین در 4 سپتامبر 2011

یه چیز دیگه هم بود که توی یه رابطه ی شیش ماهه و بعد از حدود ۴ سال دوستی… یاد گرفتم

اگه به اندازه ی یه وجب از خط ِ خودت خارج بشی

به اندازه ی یک کیلومتر به گـا میری

روی حس و شعور خودتون حساب باز نکنین

حالا هرچقدر هم که به چیزی فکر کرده باشین

همیشه امکان ِ از بالاتر دیدن ِ که میتونه متوجه مشکلات بکنتتون

نوشته شده توسط امین در 4 سپتامبر 2011

سه سال اونجا کار کردم

و فهمیدم

بشاشین توی هرچی احترام و شناخت و آدم خوبی بودن ِ

کار با این چیزا پیش نمیره

سه ماه هم اینجا کار کردم

و فهمیدم

بشاشین توی هرچی دوستی و خیرخواهی ِ

من ِ بدبینی که تاحالا سعی میکردم بدترین حالت ها رو پیش بینی کنم و براشون فکر کنم، زیادی خوش بین بودم

پیش بینی و برنامه ریزی باید همیشه بر اساس بدترین حالت ِ بدترین حالت ها باشه، چیزی به نام آپتیمیستیک وجود خارجی نداره

کار روی خیرخواهی و شعور دیگران جلو نخواهد رفت

ماه رمضون

نوشته شده توسط امین در 1 سپتامبر 2011

وقتی که هست پدرت رو در میاره

وقتی که میره دلت براش تنگ میشه

 ‏

پ ن : ظاهرن قانون حاکم بر همه چیز همینه. همه چیزای خوب…

دیالوگ – موقعیت

نوشته شده توسط امین در 1 سپتامبر 2011

موقعیتت رو قبول کن

تو تمام عمرت رو یه قربانی هستی

پس اون رو با آغوش باز بپذیر و ازش استفاده کن

———

– چه طور با این مسئله کنار میای؟!

+ کاری که من میکنم اینه که سعی میکنم خیلی در مورد خودم فکر نکنم

کسایی رو دارم که دوستشون دارم ، و به اونا توجه میکنم

بقیه مشکلات خودشون حل میشن…

———

+ حتی به دوستای (friends) خودت هم رحم نمیکنی؟!

– دوستای من؟

تو توی چه دنیایی زندگی میکنی ؟!

من به دوست احتیاجی ندارم

من طرفدار (fan)  لازم دارم،  میفهمی؟؟

 ‏

پ ن: ترسناک ترین لحظه های فیلم جیغ زدن دخترای جیغ جیغوش بود! :)) هربار نیم متر از جام می پریدم :د

احترام گذاشتن

نوشته شده توسط امین در 30 آگوست 2011

احترام حفظ کردنی نیست

کسب کردنیه

واقع نگری

نوشته شده توسط امین در 29 آگوست 2011

فرزندم؛

انسان ها را آنگونه که هستند بپذیر…

تـخـمی!‏

دیالوگ – انتخاب

نوشته شده توسط امین در 28 آگوست 2011

آدمیزاد همیشه در حال انتخابه

انتخاب بین اون چیزی که آسونه

و اون چیزی که درسته…

۲ دیدگاه دسته‌بندی : دیالوگ, وردپرس

دیالوگ – خدا

نوشته شده توسط امین در 28 آگوست 2011

دنیا داره زور میزنه که خدا از یادت بره

ولی تو باید زور بزنی تا خدا یادت بمونه

۲ دیدگاه دسته‌بندی : دیالوگ, وردپرس