یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

۶۱۳ – دیالوگ

تیر ۲۴ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در دیالوگ | وردپرس - (۴ دیدگاه)

رویاهای ما نشون دهنده ی اینه که ما کی هستیم…

 —

+ ما فقط دنبال یه جایی برای مخفی شدن و استراحت کردن می گشتیم

– به چه ترتیب؟ یعنی اولش می خواین مخفی بشین یا استراحت کنین؟

+ حالا چه فرقی می کنه؟

– خیلی! اگه اول بخواین مخفی بشین میگم که توی دردسر بزرگی هستین

اما اگه استراحت کردن اول باشه میگم که وضعیت زیاد هم خطرناک نیست

 —

وقتی خسته شدین

روحیه تون رو از دست دادین

و تا اونجایی که میتونستین پیش رفتین

تازه به نصف راه رسیدین…

 —

+ میدونی، این داستان مورد علاقه پدرمه. اون همیشه برامون اینو تعریف می کرد

– تو هم خوشت میاد؟

+ راستش، کامل شبیه اون چیزی که پدرم می گفت نیست

– نه؟ مگه اون چی می گفت؟

+ خب… بابا همیشه کاری می کرد که خیلی قهرمانانه به نظر برسه

می دونی؟ مثل یه پیروزی بزرگ

اما ، در این تاریخچه خب

نبرد بیشتر شبیه…

– شبیه جهنمه؟

 —

+ می دونی… کله م می گفت یه کاری بکن

در حالی که دلم می گفت کار دیگه ای کنم

– و تو به کله ت اعتماد کردی… این وقتیه که تو شکست خوردی…

 —

+ اون  قهرمان من بود…

– خب آره، فکر کنم سخت باشه

که قهرمانت رو ببینی

و ببینی که واقعیت داره

و افسانه نیست

 —

خب… وقتی توی میدون نبرد می جنگی

با شکوه نیست، زیبا نیست

و حتی قهرمانانه هم نیست

فقط انجام کار درسته

  ‏

انیمیشن Legend of the Guardians  – ۲۰۱۰

با تغییر

تیر ۲۰ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (بدون دیدگاه)

یه سری مسائلی هم هستن…‏

که خب گفتنشون خوبیت نداره!‏

پرواز

تیر ۷ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در عکس - (۳ دیدگاه)

۹۰/۴/۲

۶۱۰

تیر ۷ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در روزنگار | مینیمال | وردپرس - (یک دیدگاه)

Looking for hope somehow somewhere
And no one cares

یه روزی

یه جایی

یه کسی

اینجوری دوستاشو بیخیال شد…‏

دلشون جوونه!‏

تیر ۳ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در روزنگار | وردپرس - (۱۰ دیدگاه)

بابام با دو نفر دیگه از هیئت مدیره ی ساختمون توی حیاط وایسادن دارن حرف میزنن
موبایلش توی اتاق زنگ میخوره. مامانم رفته گوشیش رو برداشته، بعد میره توی تراس برا بابام سوت میزنه و اونم میاد بالا!

بعد کلن تراس ما یه جوریه که خیلی توی دیده. در این حد که مثلن براتون بگم از پارک یه خیابون اونورتر کاملن دیده میشه
یکی از خاله هام هست گاهی که میاد توی پارک و مامانم / بابام توی تراس هستن، وایمیسته براشون سوت میزنه و اینا هم از اینور جواب میدن!

دیگه خلاصه حساب کنید ماجراهای ما و این کارای اینا رو…!‏