یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

تکه هایی از آسمان…‏

دی ۲۹ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در عکس | وردپرس - (۲۳ دیدگاه)

برا دلم

برا دلامون

دی هشتاد و نه

بیست و سه دی هشتاد و نه

بیست و هفت دی هشتاد و نه

بیست و چهار دی هشتاد و نه

این موج سینوسی

دی ۲۹ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۷ دیدگاه)

دیشب

دوباره

‏     ‏بچه شده بودم

دیشب

دوباره

‏     ‏قلبم تند تند میزد

دیشب

دوباره

‏     مرز هام، غرورم، کمرنگ شده بود

دیشب

دوباره

‏     خوابم نمیبرد

دیشب

دوباره

‏     دلم…     ‏

دیشب

دوباره

‏     من…‏

دیشب

دوباره

‏     هوس…‏

دیشب

دوباره

‏     تو…‏

و مرگ، حاصل زندگی

دی ۲۹ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (۴ دیدگاه)

زندگی، حاصل مرگ است

 

این روزا درس میخونم…‏

دی ۲۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در عکس | وردپرس - (۳۵ دیدگاه)

زندگی

دی ۲۷ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (یک دیدگاه)

اشتباهات تلخ

اشتباهات شیرین

اشتباهات گس

شما یادتون نمیاد

دی ۲۵ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (۵ دیدگاه)

قبلنا آدما بزرگتر میشدن

الآن پیرتر میشن

یارانه

دی ۱۹ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (۸ دیدگاه)

در مصرف آدم ها صرفه جویی کنین

آدم ها میسوزن

آدم ها تموم میشن

آدم ها جزو سوخت های تجدید ناپذیرن

آدم ها طول میکشه تا دوباره شکل بگیرن

اختلاف طبقاتی

دی ۱۹ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (یک دیدگاه)

تا دو سه سال پیش که خونه و زندگی و کار و بارمون حوالی پاسداران تا تجریش میگشت، عادت داشتیم که تا برف میاد ماهم زیارتش کنیم
اما حالا که اومدیم سمت نارمک و میشنوم که برف اومده، اما من فقط بارون میبینم، ناراحت میشم. حس اختلاف طبقاتی رو القا میکنه!‏

دی ۱۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۲۷ دیدگاه)

ساکت بودن دو جور اتفاق میفته. یا وقتی چیزی نداری که بگی یا وقتی نمیدونی کدوم یکی از اون همه رو بگی

ادعای پر بودن نمیکنم. نمیدونم ننویسم یا بنویسم. اگه مینویسم کدومش رو بنویسم؟ نه که چیزای خاصی باشن. چیزایی هستن که رخ میدن و گاهی همین چیزای کوچیک هم میتونن عجیب باشن. میتونن درگیرت کنن

از این رفیق مزاحم تلفنی بنویسم که رفتارش برام عجیب و جالب شده

از مامان که امروز از صبح یه جور دیگه ست و آخر سر میگه، باز دوباره دلم برات داره شور میزنه

امین که زنگ زده  میگه کجایی؟ میگم با بچه های نت اومدم بیرون. میگه بابا تو نت رو گـ.. ییدی! میگم من سه ماهه که با کسی بیرون نیمدم

از اینکه امشب همه چیز تکراری بود. فقط آدماش عوض شده بودن.

و من بزرگتر…

یا از اینکه…

 

همیشه وقتی از جمع جدا میشم، دنبال یه چیزی میگردم که باید پیداش میکردم. دنبال چیزی که نمیدونم چیه. اما میدونم که باید باشه. مخصوصن اگه آخرین باری باشه که میبینمشون. یا اولین بار

 

بوی سیگار گرفتم…‏

دی ۱۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (بدون دیدگاه)

شما دوستانی که اینجا رو میخونین، لطف کنید قبل از ادامه ی برنامه! کامنت های من و ناتور برای پست قبل رو بخونین. تا هم من تکلیفم رو بدونم هم شما. اگر نظرتون رو هم بگین، به روشن شدن وضعیت کمک کردین

حالا شاید یه گلی به سرمون گرفتیم!‏

بدون عنوان

دی ۱۶ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۲۴ دیدگاه)

تا یه جایی از این درد میکشی که خاطره ها، حرف ها، زخم ها و خوشی ها به ذهنت هجوم میارن و نمیتونی جلوشون رو بگیری. یادآوری بعضی چیزها و مقایسه شون با حال، زجر آوره

از یه جایی به بعد به این توانایی میرسی که میتونی جلوی ذهنت رو تا حد زیادی بگیری، اما از این درد میکشی که حس میکنی داری به شکل خود خواسته یه چیزایی رو پاک میکنی، یه چیزایی رو به مرور فراموش میکنی. این حس که داری یه تیکه هایی از وجودت، از خودت، از زندگیت رو میکنی و میندازی دور…

 

چقدر چیزای زیادی هستن که منجر به آسودگی میشن اما خوب نیستن، درست نیستن. و آدمیزاد هم که عافیت طلب…

انتخاب ِ سختیه…‏

آیا میدانید؟!‏

دی ۱۴ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۵ دیدگاه)

لزومی نداره همه ی آخرین ها رو خراب کنید

میتونید اونها رو سالم بذارید،

یا توضیح بدید و یا بی توضیح برید

اما

وقتی نمیخواید توضیح بدید ادای کسی که میخواد رو در نیارید

و وقتی میخواید برید، همه چیز رو خراب نکنید

کسی وظیفه ی ریدن به زندگی طرف مقابل رو به شما محول نکرده

 

دی ۱۳ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (یک دیدگاه)

+ اگه دوباره بهت فرصت زندگی بدن و بگن میتونی دوباره از اول شروع کنی، چیکار میکنی؟

× گه نخور! از این لعنتی همین یکبارش هم زیادیه!

دریمینگ؟ می بی

دی ۱۲ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۹ دیدگاه)

تا حالا فکر میکردم همه ی مشکلات بشر از یه عضو دیگه ای ناشی میشه

اما الآن فهمیدم نه. مشکلات از مغز ناشی میشه

لامصب هر کاری که میکنی دوباره بر میگرده سر جای اولش. ریست میشه

کاش لااقل برمیگشت سر جای اولش! بازم خوب بود

خلاصه که خنده شده اوضاع زندگیمون :))‏

تعریف برای کردن زیاد دارم

حال ِ کردن ندارم!‏

شما چه خبر؟

my love

دی ۱۱ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (۵ دیدگاه)

کاش همه قد گوگل با شعور بودن

واللا!

حفاظت شده: بیست روز بود خشک بود

دی ۱۱ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.)

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

four forgotten years

دی ۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در شعر | مینیمال | وردپرس - (۵ دیدگاه)

We shared the joy

And shared the pain

And as my heart

Recalls the joys

My eyes recall the tears

دی ۱ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس - (۱۲ دیدگاه)

به آدم ها نزدیک نشین

آدم ها رو از دور دوست بدارید

انسان ها؛

حیوانات خطرناکی هستند

دی ۱ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در شعر | وردپرس - (۷ دیدگاه)

باشد

تو راست میگویی

من از تبار غم و مقیاس های ساده ام

و تو از حوادث مطلوب و ناگریز خرد

حرف هایت قبول

حالا تو راه خود می روی و من

‏                  راه دیگری

اما یادمان نرود

هرکس زودتر به خورشید رسید

دستانش را تا بی نهایت خدا بگشاید

و برای دیگری دعا کند

شاید دیر فهمیده باشیم

شاید

اما برای خداحافظی

هیچ وقت دیر نبوده، نیست

خداحافظ

به امید دیدار

وعده مان ایستگاه خورشید

آنجا که ساکنان همیشه فریاد

خدا را می خوانند

شب دراز است و

دی ۱ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۲ دیدگاه)

هیچوقت یادم نمیره. از اون ابراز محبت های واقعن دوستانه بود!

شب یلدای ۴ سال پیش. اس ام اس زد: دراز ترین شب سال تو کـونـت!

چند وقت بعد رفتارش عوض شد. بی دلیل. غیب شد… ازش خواستم بگه چی شده. نگفت. خواستم برم در خونشون و دلیلش رو بدونم. گفت نیا

سعیم رو کردم ولی نخواست. چند بار که بیرون همو دیدیم، سلام کردم و جواب سلامم رو نداد

بی خیالش شدم…

حدود سه سال ازش بی خبر بودم تا اینکه یه روز اس ام اس فرستاد که: حلالم کن

دوستیم دوباره. هرچند…

شب یلدای امسال؛ از خیلی ها بی خبرم…

 

آدم می جنگه؛ ولی وقتی به جایی رسید که مطمئن شد طرف ارزشش رو نداره – جایی که تا اونجایی که بشه سعی میکنم بهش نرسم – اونجاست که میگه ……ـش! مهم نیست…

بی خیال میشه…

 

پ ن: البته

راست میگن

درد، درد است

راست گفتن. درد رو از هر طرف که بخونی درده