نوشته شده توسط امین در ۲۰ آذر ۱۳۸۹

آی آدما

ازتون میترسم

۶ دیدگاه دسته‌بندی : علی الحساب

و دوباره من…‏

نوشته شده توسط امین در ۱۹ آذر ۱۳۸۹

 

 

چرا از من ، به خودم پناه می بری؟‏

 

و من

روزی

بیست و هشت ساله خواهم شد…

پ ن : به شدت علاقمندیم به اون روز نرسیم. ولی خب روند عادی زندگی احتمالن منو به اون روز میرسونه

۱۳ دیدگاه دسته‌بندی : علی الحساب

درد عوض شدن … درد عوضی شدن

نوشته شده توسط امین در ۱۸ آذر ۱۳۸۹

دوران بلوغ، حدود سال های راهنمایی

دردای عجیبی میاد سراغ آدم

مامانم میگفت مال قد کشیدنته، داری بزرگ میشی

کشاله های رونم،

درد زیادی کشیدم

بزرگ شدم

رسیدم به ۱۸۳

الآن

کسی بهم نمیگه داری بزرگ میشی

حس نمیکنم که دارم بزرگ میشم

اما

دارم همون درد رو حس میکنم

از درد ِ بزرگ شدن بدم میاد

از بزرگ شدن هم

از مثل خیلی ها شدن

———–

پ ن: چند خط دیگه رو هم توی کامنت ها نوشتم. به هم مربوط نبودن

۶ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

نوشته‌ی پیشین

نوشته شده توسط امین در ۱۴ آذر ۱۳۸۹

خدایا بسه دیگه

دیگه وقتشه که دوربین رو نشونم بدی و بگی لبخند بزن

هان؟؟!‏

نوشته شده توسط امین در ۱۱ آذر ۱۳۸۹

بعد سؤالی که پیش میاد اینه که

آدما چطور میتونن بارها شریک زندگیشون – حالا تو بگو دوست دختر/دوست پسرشون ، پارتنرشون ، نامزدشون ، دوستشون ، همسرشون … –

رو عوض کنن

و بعد به زندگیشون ادامه بدن،

احساس زنده بودن بکنن،

احساس آدم بودم بکنن

 

مگه محبت/علاقه/عشق… هم یه چیزیه مثل روده، که هروقت پر شد یه جا یه جوری تخلیش کنی و بازهم از اول. بازهم ادامه ی زندگی

باز هم…

؟؟؟

×

 

۱۲ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

دستمو دوست داشت…‏

نوشته شده توسط امین در ۹ آذر ۱۳۸۹

سه سال بود دوست بودیم

سه ساله دوستیم

توی رستوران، جلوی اون همه آدم، داشتم گریه میکردم

نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم

آدما برام مهم نبودن

مهم نبود چه فکری میکنن

تا حالا تقریبن به طور اتفاقی هم دستمون به هم نخورده بود

بهش گفتم فلانی دستمو بگیر

فهمید منظورم از یخ کردن چیه

——————

چند ماه بود دوست بودیم

نزدیک دو ساله دوستیم

اولین بار بود هم مسیر شده بودیم

موقع خداحافظی دستش رو دراز کرد که دست بده

خودمو زدم به ندیدن

——————

سه سال بود دوست بودیم

رفته بودم خونشون

چهار هفته بود فشارم بالا بود، مدام گرمم بود، عرق میکردم، تپش قلب داشتم…

یهو یخ کردم

بهش گفتم فلانی، سردمه، بغلم کن

——————

چند ساله دوستیم

از دبیرستان،

همیشه سعی میکرد دستم رو بگیره

بقیه بهمون میخندیدن

۹ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

نوشته شده توسط امین در ۹ آذر ۱۳۸۹

میگن نیمه ی پر لیوان رو نگاه کن

۳ دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس

رفیق

نوشته شده توسط امین در ۸ آذر ۱۳۸۹

عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار

۷ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

تندتر برو… تو میتونی…‏

نوشته شده توسط امین در ۴ آذر ۱۳۸۹

چه ارزش های پستی

چه لحظات داغی

چه خواب های طولانی ای

چقدر آدم ها راحت میتونن بگن گه خوردن

چقدر راحت میشه زندگی ها رو خراب کرد و رد شد

چقدر راحت بوده ندیدن

چقدر راحت بوده نشنیدن

چقدر راحت میشده دلی رو شکوند

چقدر راحت میشه اشکی رو در آورد

چقدر راحت میشه به زندگی ادامه داد

چقدر راحت میشه آدما رو عوض کرد

چقدر راحت میشه به هدف ها فکر کرد

چقدر راحت میشه رسید

به کیبوردی که خیسه. به دستی که یخه. به آدمی که مرده. به دلی که نیست. به چیزی که نمونده. به پوسته ای که خالی شده. به هدفی که پسته. به زندگی ای که پوچه. به آینده ای که نیست. به آه های دیگران. به آخر  ِ هیچ

 

۹ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

چه عنوانی میتونه داشته باشه؟

نوشته شده توسط امین در ۲ آذر ۱۳۸۹

خام بدم، پخته شدم، سوختم، به گـا رفتم

۸۹/۹/۲

۴ دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس

مرگ

نوشته شده توسط امین در ۲ آذر ۱۳۸۹

دارم چه گهی میخورم؟


عکس: نعما م. روشن

۳ دیدگاه دسته‌بندی : عکس, وردپرس