یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

شخصی

آبان ۲۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۲۲ دیدگاه)

برای کسی خاطره نسازین

اگه ممکنه روزی خاطره تون باشه و خودتون نباشین

خاطره ها قاتلن

‏ ‏ ‏

چمیدونین وسط عروسی ، رقص نور و دود و آهنگ و قر دادن ملت ، زار زدن یعنی چی…

پ ن : عروسی دختر داییم

پ ن : ر ک خاطره ی عروسی پسر عموم. چند ماه پیش…

‏ ‏ ‏

به داییم میگم ایشاللا عروسی پسرت. میگه ایشاللا عروسی تو. میگم ای بابا. میگه آره از تو گذشته، دیگه پیر شدی

‏ ‏ ‏

خدا؛ راست میگن. من آدم این زندگی نیستم. از اولم نبودم. هم تو میدونی، هم خودم، هم… از چی میترسی خدا؟

‏ ‏ ‏

هرکی فک میکنه دارم کـسشر مینویسم مشکلی نیس. اما نیاین بگین داری ناز میکنی که میرینم بهتون. توی مود حال بهم زنی هستم

 

 

 

خواستم… نشد…‏

آبان ۲۰ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در آهنگ | وردپرس - (۱۳ دیدگاه)

Ash to ash
Dust to dust
Fade to black…
The memory remains

 

دردهای مشترک و شناخت های مشترک از درد های مشترک داریم
اما جداییم…
توی این انبوه متراکم
چقدر آدم تنها هست
چقدر احساس تنهایی هست…

 

Innocence Ending Theme – Follow Me گوش کنید

Follow me to a land across the shining sea
Waiting beyond the world we have known
Beyond the world the dream could be
And the joy we have tasted

Follow me along the road that only love can see
Rising above the fun years of the night
Into the light beyond the tears
And all the years we have wasted

Follow me to a distant land this mountain high
Where all the music that we always kept inside will fill the sky
Singing in the silent swerve a heart is free
While the world goes on turning and turning
Turning and falling

 

باید به قلبم مرخصی بدم
دو سه هفته ست بدجوری داره اضافه کاری میکنه…

آخ

آبان ۸ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۹ دیدگاه)

دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
آخ…‏

تولد ۲‏

آبان ۶ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در عکس | وردپرس - (۱۹ دیدگاه)

هی آدما

حالم از کل دنیاتون بهم میخوره

زندگی برای من یکی، همون فاصله های زمانهایی که حالم از دنیا بهم میخوره بوده

– نه اشتباه نکن، الآن چیزیم نشده –

زندگی برای من، همون لحظه های بین فکر کردن به خودکشی ها بوده. دبستان، راهنمایی، دبیرستان…

همون لحظه های بی سر و صدا. یا همون باری که توی مشهد بابا به زور چاقو رو از دستم گرفت. خیلی چیزی ازش یادم نمونده، جز حالت عجیب ترس پدر و مادر از بچه ی خودشون که توی چهره شون بود

همون سالهای حماقتی که انقدر معطل کردم تا این ایمان لعنتی به اینکه خودکشی یه گناه کبیره ست و مورد غضب الهی و عذابش بی پایان، درونم شکل گرفت

زندگی، همون فاصله های لعنتی معطل کردن بوده

‏‏

نمیدونم دارین به چی فکر میکنین! اما نه دیوونه بودم، نه نا موفق و شکست خورده و … ( که اونموقع ها و تا قبل از همین دانشگاه هم جزو موفق ترین های هم سن و سال هام بودم، هم ازشون عقب نبودم، هم هوشم به گواه تست های آی کیو و نمره ها و غیره جزو رده های بالا بوده)

فقط از همون بچگیا با درک کردن این دنیا، آدم هاش، دروغ هاش، هنجارهاش، ظلم هاش، زشتی هاش… مشکل داشتم

آره میدونم! زیبایی هم داره

عکس: امروز عصر – بهشت زهرا (س)  ‏

تولد ۱ – ۱۹+۳ ‏

آبان ۶ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۱۵ دیدگاه)

بنا نداشتم برای تولدم پست خاص و مشخصی بنویسم، اما… خب حالا نوشتم!

تابستون سال دوم دبیرستان یه کلاس زبان داشتیم که بخشیش به این شکل میگذشت که یکی میرفت پای تخته و باقی بچه ها هر سؤالی که میخواستن به انگلیسی ازش میپرسیدن و اون هم به انگلیسی جوابشون رو میداد

وقتی یکی از بچه از من تاریخ تولدم رو پرسید و با جواب نمیدونم  ِ من مواجه شد؛ همه زدن زیر خنده! بعد که خنده ها تموم شد یکی از بچه ها به عقلش رسید که علتش رو بپرسه، من هم سعی کردم که همونجوری دست و پا شکسته حالیشون کنم که دلم نمیخواد این تاریخ رو حفظ باشم؛ که حس میکنم انتظار بوجود میاره، از هدیه گرفتن تا یه تبریک؛ که وقتی انتظارت برآورده نشه ممکنه ناراحت بشی؛ که همین خودش میتونه باعث ناراحتی و دوری و جدایی بشه…

گذشت و رسیدم به حالا که اگر اشتباه نکنم حدود دو سالی میشه که تاریخ تولدم رو حفظ هستم. البته تا همین چند وقت پیش هم گاهی روزش رو یکی – دو روزی پس و پیش میگفتم. البته نه از روی عمد، یه جورایی شاید هنوز توی ناخوداگاهم سعی داشتم درست و دقیقش رو حفظ نشم. الآن دیگه جز تاریخ تولد خودم که حفظ شدمش، سعی میکنم تاریخ تولد دوستان و خونواده رو هم توی گوشیم داشته باشم و البته یکی – دو نفری هم هستن که تاریخ تولدشون رو حفظ شدم و یادم مونده و فراموش نشده

خلاصه اینکه: آدما تغییر میکنن، نه لزومن به این دلیل که میخوان که تغییر کنن، گاهی حتا دلایلی هم برای تغییر نکردن دارن. اما محیط، شرایط، دوستان، نیازها و … به آدم فشار میاره و آدم رو مجبور میکنه. گاهی حتا این فشار از روی زور و اعمال نظر و غیره نیست

گاهی حتا به همین سادگیه که دوستانت ازت تاریخ تولدت رو بپرسن و از تو جواب بخوان، و نمیدونم خارج از انتظارشون باشه…‏

رها؟

آبان ۵ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در عکس - (۴ دیدگاه)

دماوند – اواخر مهر ماه

Burn

آبان ۱ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در عکس - (۱۲ دیدگاه)

یکی از همین روزا – پارک آب و آتش