یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس

مامانم رفته بیرون و خونه نیست

برنج رو گذاشته ، که خودمون دم کنیم لابد

خورشت رو از یخچال در میارم و به خواهرم میگم: بلدی برنج دم کنی؟ بعد از چند بار پرسیدن میگه نه و تمام. دیالوگ دیگه ای نداره

خورشت رو میذارم توی یخچال و ول میکنم میرم

چند دقیقه بعد که برمیگردم توی آشپرخونه، میبینم یه ذره لوبیا پلو از توی یخچال پیدا کرده و برای خودش گذاشته که گرم بشه

بدون هیچ حرف یا سؤالی

اینم از دخترای این دوران!

حالا خوبه بادمجونای خورشت رو هم من پوست کنده بودم و سرخ کرده بودم دیروز

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۴۵ پاسخ



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.