مامان

نوشته شده توسط امین در ۱۲ خرداد ۱۳۸۹

امروز سر کار بودم

توی راه برگشت یه جعبه شیرینی خریدم*

نه لبخندی زد و نه لبخندی زدم

جعبه رو گذاشتم روی اُپن

هردومون میدونیم دردمون جای دیگست…

*  به مناسبت روز مادر!

×

۱۰ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

۱۰ دیدگاه برای “مامان”

  1. بهانه گفت:

    خیلی بدی
    این روز رو حد اقل بهانه کن
    و لبخندت رو دریغ نکن.
    شاید همیشه فرصت نباشه…
    اوووه چقدر نصیحت کردم…

  2. ســــارا گفت:

    حرفت یه جوره خاصه
    یه تضادی توش حس می کنم …
    نمیدونم چرا این پستت واسم یه جوریه !
    هم دوسش دارم هم حس می کنم غریبه !
    ولی بیانت برام جالب بود :)

  3. امید گفت:

    تو حتی اگه اینو هم میدونی که درد از جای دیگست، بهتر نبود یه جاهایی کوتاه میومدی؟!!!
    فراموش نمیکردی، به تعویق مینداختی!

  4. سعید گفت:

    تو دیگه کارت بیخ پیدا کرده
    درست بشو نیس، مگه اینکه رک و راست یه بار بشینی سنگا رو وا بکنی، البته بدون اینکه دعوا کنی. دیگه لبخند و این حرفا جواب نمیده

  5. marya گفت:

    ببین، آدم هر چی رو از دست بده، با هر بهونه ای، حتی اگه اون بهونه خیلی مهم باشه، هیچی به اهمیت مادر و پدر نیست، با هیچ بهونه ای قابل دور شدن نیستن. دوست باش باهاشون پسر، نگو که هستی!

  6. marya گفت:

    الان از راه لینک اون یکی پستت اومدم اینجا. ماشالا در هفته ی گذشته شاهکار زدی!

  7. سلام.تبادل لینک کنیم؟سبز باشی.

  8. سرور گفت:

    …..
    می دونیم و کاری نمی کنیم
    می دونیم به ندونستن می زنیم
    می دونیم که .. ندونیم

  9. غریبه گفت:

    سلام من اینجا غریبه ام
    اما الان خیلی ساله تو حسرت نگاهشم جای شما بودم…
    تا هستند قدرشونو بدونید

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.