یه روزی تو بهار ۸۹

نوشته شده توسط امین در 15 می 2010

اومدم که برم ؛

موندم …

۱۵ دیدگاه دسته‌بندی : علی الحساب

۱۵ دیدگاه برای “یه روزی تو بهار ۸۹”

  1. سرور گفت:

    غلط می کردی بری
    دست خودته مگه

  2. سرور گفت:

    ولی جمله ت قشنگ بود

  3. امید گفت:

    سرور راست میگه!مگه دست خودته؟!
    اما خوب کردی موندی! اینو بعدا بهش میرسی!:)

  4. unique گفت:

    می دونی که معمولن اینجوریه ، وقتی با خودت از قبل یه قراری می ذاری همیشه برعکسش می شه
    ;)

  5. asiyeh گفت:

    کجا تازه اشنا شدیم راستی شماره تو بهم داد ی؟
    :دی

  6. asiyeh گفت:

    تو با چه مشقتی اینجا را اپ تو دیت م یکنی
    این وورد پرس که فیلتر می زنه
    الخ به این زندیگی

  7. ذهن ِ آشفته گفت:

    یعنی تولدته الآن؟

  8. Hans Schnier گفت:

    بذ کاری کردیی.نباس می موندی. موندن نکبته.

  9. marya گفت:

    یعنی می خواستی خودکشی کنی، نتونستی؟ :D
    از اون پستای ایهام دار گذاشتی دوباره

  10. امین گفت:

    تو خونت
    تو قلبت
    تو دنیا
    تو نت
    رو اعصابت
    .
    .
    .

  11. کجا؟
    تازه چایی دومو اوردن واستون . بفرمایید تا از دهن نیفتاده :دی

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.