یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

U

اسفند ۲۲ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۲۷ دیدگاه)

دردی در کار نبود

رازی در کار نبود

حرفی در کار نبود

رفته بودی …

دگر عضو ها را نماند قرار؟؟

اسفند ۱۸ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۲۶ دیدگاه)

خیلی نزدیک بودن

نزدیکتر از اونی که بتونی ندیده بگیریشون، یا بخوای فراموششون کنی

خونواده ی ۵ نفره ای که توی یه اتاقک ۷ ـ ۸ متری زندگی میکردن

و ای کاش میشد اسم اتاقک روش گذاشت

خونواده ای که نتیجه ی یک ماه کارشون میشد ۱۰ هزار تومن

میفهمی یعنی چی؟

یعنی یک ماه کار می کردن و با ماحصل یک ماه کارشون میشد ۴ تا بسته آدامس خرید

همون آدامسی که ۳ ـ ۴ روز پیش توییت کردم ” این آدامس فایو هم هرچی میجوییش آخ نمیگه ها لامصگ! “

یعنی یک فصل که کار کنن با درآمدشون میشه یه وعده غذا خورد. فقط ۱٫۵ ساعت بالاتر. تجریش. یه پرس استیک

روم نشد عکس بگیرم

مگه من چه برتری ذاتی ای داشتم که من عکاس باشم و اونها سوژه ؟؟

با چشمهای خودم حدود ۲۰ تا خونواده رو دیدم

بیشتر از اون رو نتونستم / نخواستم / تحمل نداشتم / ترسیدم

فقط ۱٫۵ ساعت فاصله داشتن. از تجریش و فرمانیه و …

اون ۲۲۰۰ تا خونواده

محدب

اسفند ۱۶ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۳۶ دیدگاه)

اجسام از آنچه در آینه به نظر می رسد به شما نزدیکترند

انسان ها از آنچه که در وبلاگ هایشان به نظر میرسد مزخرف ترند

۳۵۹

اسفند ۱۶ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در یاهو 360‏ - (۱۰ دیدگاه)

مسئله این نیست که حرفات رو قبول ندارم

یا نمیخوام راه حل هات رو بپذیرم؛

از نسخه های تو خسته شدم

میخوام خودم باشم

خودم بسنجم

خودم پیدا کنم

خودم برم،

اگه تو و امثال تو بذارین

:|

اسفند ۱۴ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در عکس | وردپرس - (۸ دیدگاه)

پ ن : راستی شما چه روزی میرین اینجا. قرارمون که نشد! اقلن دوشنبه اونجا همدیگه رو ببینیم

حفاظت شده: مرز

اسفند ۱۴ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.)

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

مسلمون

اسفند ۱۳ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۴ دیدگاه)

از توضیح المسائل

فقط یه جمله َش رو خونده بود

۴x + ∞y

ضربه

اسفند ۱۲ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۸ دیدگاه)

گاهی جمله ی طرف میخوره یه جاییت که دیگه نمیتونی فک کنی

اسفند ۹ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۲۱ دیدگاه)

راستی

یه قصه یا شروع قشنگی داره ، یا پایان قشنگی

حالا انتخاب با خودته …

اسفند ۸ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در وردپرس - (۱۰ دیدگاه)

نپرس چرا

نپرس که چی؟

۳

اسفند ۶ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در عکس | وردپرس - (۳۷ دیدگاه)

۲

اسفند ۵ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در عکس | وردپرس - (۱۶ دیدگاه)

دلمون برات تنگ میشه…

nowadays

اسفند ۴ام, ۱۳۸۸ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (۳۸ دیدگاه)

صبح از خونه میزنم بیرون

فرق نمیکنه سرکار یا دانشگا، بالاخره تو هردوش دلایل کافی برای دعوا و جر و بحث هست

و البته خرد شدن ِ اعصاب و حرص خوردن

تو طول روز هم بالاخره یه سیستم که اینترنت مثلن پر سرعت داشته باشه یه جا پیدا میشه که یه مقدار آهنگ باهاش دانلود کنم

عصر هم جنازم بر میگرده خونه

یه فیلم میبینم ( بعد از مدتها دوباره یه مقدار دارم فیلم میبینم )

و اگه حوصله داشته باشم یه مقدار توی نت میچرخم ( که جدیدن خیلی ندارم)

بعدشم بالاخره یکی توی خونه پیدا میکشه که پتو رو بکشه روم

و فردا

و فردا

و فردا…

پ ن: اول نوشتم، بعد خواستم پاکش کنم اما نکردم! شما همون عکس رو ببینین، حسش بسه به نظرم. متنش مهم نیست