بدون عنوان

نوشته شده توسط امین در ۲۲ شهریور ۱۳۸۸

بچه ها خیلی عاقلن

این ما به ظاهر بزرگتر هاییم، که حماقت رو

ذره ذره

لحظه لحظه

و روز به روز

تو کالبدشون تزریق می کنیم

تا در نهایت یه احمقی مثل بقیه رو تحویل بگیریم

*            *            *

امشب داشت می رفت مسجد

یه چادر مشکی سرش کرده بود، دفتر نقاشی و مداد رنگی هاش رو هم برداشته بود!

بهش گفتم اونجا میری هم نقاشیت رو بکش هم دعا کن

چیزایی که میخوای رو به خدا بگو

بگو همه مریضا خوب شن

منم دعا کن

سرش رو انداخت پایین

و گفت: لاک دارم

گفتم: عیب نداره که. نداشتی بهتر بود، اما حالا هم عیبی نداره که

———–

بعد نوشت: نه اینکه خونواده ی بسته یا متحجری داشته باشه. نه اتفاقن!

اما بزرگترا گاهی حرفایی میزنن، یا حرفاشون رو جوری میزنن، که نتیجش حتا میتونه گرفتن حق حرف زدن با خدا باشه

۱۳ دیدگاه دسته‌بندی : وردپرس

۱۳ دیدگاه برای “بدون عنوان”

  1. سینا گفت:

    این از همون تفکرات غلط هستش که معلوم نیست ریشه اش از کجاست
    کی گفته کسی که لاک زده نمیتونه با خدا حرف بزنه!؟!؟
    یا یه چیزایی امثال این عقاید.

  2. Silence Depth گفت:

    این جنسه دینه، ربطی به تحجر یا حتی نوع / اسم دین نداره
    یه کارایی رو می شه کرد، یه کارایی رو نمی شه کرد
    و خیلی ها غافلند از اینکه در کل، برای حرف زدن با خدا، نیازی نداری که یه دین داشته باشی. داشتن اعتقاد به وجود خدا براش کافیه

    • امین گفت:

      فکر نمی کنم این دین باشه
      آره، دین محدودیت هایی هم ایجاد می کنه
      همونطور که عقل
      همونطور که قانون
      همونطور که شعور
      اما مهم اینه که درست بشناسیمشون
      اضافه و کمشون نکنیم

  3. سرور گفت:

    :)

    خیلی قشنگ لو امین
    می دونی، باور دارم که قشنگ ترین و نزدیک ترین عبادت رو همون به یا مداد رنگیاش و ناخنهای لاک زده ش داشته،‌بین اون همه آدمی که خیلی هاشون فقط ادعاشون می شه. هر کس شیوه ی خودشو داره و همینه که همکلامی با خدا را قشنگ می کنه …

    کاش ما یاد میگرفتیم روشهای خودمونو به زور به خورد بچه ها ندیم ، نه بچه ها نه هر آدم دیگه ای که دور و برمونه و کمی شیوه ش با ما فرق می کنه

  4. یگانه گفت:

    :)
    .
    بچه ها کلن عشقن !
    .
    ما از اول همه چیز و می دونیم واسه همین پاکیم ، اما آروم آروم وقتی بزرگتر می شیم به خاطر خصلت آدم بودن دونستهامون یادمون می ره و بد می شیم… گاهی خیلی بد………….

  5. کلکارت رو دوست داشتم، الا این جمله: “گفتم: عیب نداره که. نداشتی بهتر بود، اما حالا هم عیبی نداره که”

    در واقع نمی فهمم چرا باید به بچه القا کرد اگه لاک نداشت بهتر بود. تازه مثلن می تونستی بهش بگی با لاک خوشگل شدی خدا بیشتر خوشش میاد.

    • امین گفت:

      میدونست که نمیشه با لاک نماز خوند
      چون نمیشه وضو گرفت
      و میدونست مسجد جای متفاوتیه
      پس فکر نمی کنم اون حرفم مشکلی داشت
      ضمنن یه چیز کلی که تو ذهنمه: هیچوقت نباید به بچه به خاطر بچگیش چیزی گفت
      که وقتی بزرگ تر میشه بخوای چیزی متفاوت با اون رو بهش بگی

  6. سعيد گفت:

    اگر میشنفتم که امین فحش ناجور داده
    تصورش برام آسون تر بود
    نه از این جهت که همچین جملاتی از تو بر نمیاد
    فقط یادم رفته
    یادمون رفته

  7. با لاک میشه نماز خوند. ولی می دونم نمیشه وضو گرفت.
    بعدش هم لازم نیست بزرگ که شد چیز دیگه ای بهش بگی. خدا آراستگی رو دوست داره. مسلمن خیلی بهتره که من لباس مرتب بپوشم و نماز بخونم. حالا اینکه ما کاهلی می کنیم دلیل نمیشه یادمون بره اصل قضیه رو.
    من فقط منظورم این بود که همون یه جمله ی “لاک نداشتی بهتر بود” هم باعث میشه بچه توی اون سن خدا رو در مقابل علاقه اش حس کنه. که فکرنمی کنم اثر خوبی داشته باشه. همین!

  8. سعيد گفت:

    که همچین امین مهربون و احساسی هم وجود داره
    منم، مشکل دارم همیشه باهاشون، توی فهمیدنشون
    اما همین روزا فهمیدم که رابطه با بچه ها از اون جاهاییه که آدم روحیاتشو لو میده و بخشیش که مدتها بروز نکرده بوده رو میشه

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.